۱۳۸۹ فروردین ۱۴, شنبه

مشخصه هاى نه تائى مبارزه بدون خشونت

مشخصه هاى نه تائى مبارزه بدون خشونت

دكتر عباس تموچين

12/ فروردين/1389

www.tamouchin.com

tamouchin@gmail.com

1- مبارزه بدون خشونت به معناى تسليم شدن به خشونت دولتى نيست بلكه به معناى احتراز حد اكثرى براى جلوگيرى از اعمال خشونت از طرف نيروهاى دولتى با حفظ حق دفاع از خود است. يعنى اگر نيروهاى دولتى خواستند تظاهرات مسالمت آميز معترضين را با توسل به خشونت سركوب كنند بايد با توسل به خشونت از خود دفاع نمود ولى آغازگر اعمال خشونت بر عليه نيروهاى دولتى كه مانع تظاهرات نيستند نشد.

2- مبارزه بدون خشونت به معناى خوددارى از استفاده از حق برگزارى تظاهرات و گردهمائى هاى لازم براى بيان خواسته ها به بهانه ترس از كشيده شدن اعتراضات به خشونت از طرف نيروهاى دولتى نيست بلكه استفاده از اين حقوق و سماجت در اجراى آن و تحميل آن به ماموران دولتى بدون توسل به اقدام به خشونت است. يعنى نبايد از ترس اينكه ممكن است نيروهاى دولتى به گرد همائى و تظاهرات مسالمت آميز ما حمله كنند از برگزارى آن خود دارى كنيم. بلكه بايد از اين حقوق انسانى خود بدون ايجاد خشونت و حمله به نيروهاى دولتى بطور مصرانه استفاده نماييم و اگر نيروهاى دولتى در صدد برخورد خشونت آميز با ما بر آمدند از خود دفاع كنيم.

3- مبارزه غير خشونت آميز ضمنا تلاشى است بر عليه توسل به اعمال خشونت در تمام طول دوره مبارزه به دو دليل. دليل اول اينكه در يك مبارزه خشونت آميز ميان نيروهاى مسلح و افراد غير مسلح، اگر مراحل مقدماتى مبارزه تكميل نشده باشند و يا پاتك كسب هدف اول در برنامه كار نباشد، افراد غير مسلح يقينا متحمل شكست خواهند شد. دليل دوم اينكه فرهنگ برخورد غير خشونت آميز با مخالفين بايد در پروسه مبارزه چنان تقويت شود كه حكومت ناشى از مبارزه نيز در برخورد با مخالفين خود تمايلى به آن از خود نشان ندهد. مراحل مقدماتى مبارزه مراحلى هستند كه در ضمن آنها تعداد قابل توجهى از معترضين را بتوان براى اعتراض در خيابانها حاضر كرد و پاتك كسب هدف اول عبارت از پاتكى ناگهانى و تهاجمى نيرومند و با حداكثر نيرو به نيروهاى دولتى مهاجم است كه طبق محاسبه بايد به شكست تهاجم نيروهاى دولتى بطور موقت بينجامد.

4- مبارزه بدون خشونت به معناى آن نيست كه هيچگونه خشونتى تا پايان مبارزه از سوى معترضين به عمل نخواهد آمد بلكه به معناى عدم آغاز خشونت از سوى معترضين است بر عليه نيروهاى دولتى. طبيعى است كه در پروسه دفاع از خود در برابر نيروهاى دولتى ميزان اعمال خشونت دفاعى نبايد كمتر از ميزان اعمال آن از سوى نيروهاى دولتى باشد تا نيروهاى دولتى را در اعمال خشونت بر عليه معترضين جرى نسازد. در مبارزه اى كه پيروزى نيروهاى دولتى بر معترضين در آن حتمى است فرار موقت از ميدان مبارزه و شروع مجدد تظاهرات در نقطه اى ديگر خود يك اسلحه تدافعى مناسب محسوب ميشود كه نبايد به فراموشى سپرده شود.

5- مبارزه بدون خشونت يك مبارزه است و نبايد آنرا با يك بازى و يا نمايش صرف قدرت عوضى گرفت. طبيعى است كه در اين مبارزه دولت سركوبگر تمام سعى خود را براى سركوب معترضين به كار خواهد گرفت و از هيچيك از روشهاى ممكن براى نابودى معترضين فروگزارى نخواهد كرد. لذا براى مبارزين راه غير خشونت آميز ضرورى است كه خود را هم از نظر تكنيكى و تاكتيكى و هم از نظر استراتژيكى و هم از نظر نظامى و لجستيكى دقيقا تجهيز نمايند و همانند سربازانى كه در يك جبهه نبرد حاضر شده اند با برخوردارى از يك ديسپلين و انضباط مبارزاتى ميدان را نه تنها به دشمن واگذار ننمايند بلكه پيروز ميدان نبرد باشند.

6- هدف مبارزه غير خشونت آميز در دوران حاكميت ديكتاتورى بايد برقرارى سكولاريزم دموكراتيك باشد. لذا براندازى حاكميت ديكتاتورى هدف نهايى مبارزه خواهد بود. لازم است كه اركان قدرت حكومت ديكتاتورى بطور تئوريك شناسائى شده و تخريب وضعيت مقاومتى هر يك از آنها به عنوان اهداف ميانى مبارزه تعيين گردد. پنج ركن اصلى يك نظام حكومتى كه بناى حكومت بر آن قرار گرفته عبارتند از ركن اقتصادى، ركن نظامى، ركن فرهنگى، ركن امنيتى و ركن ادارى. مبارزين راه غير خشونت آميز بايد نحوه تخريب مقاومت اين ركنها را بعنوان اهداف ميانى و اساسى خود بر گزينند. نقاط قوت و ضعف آنها را شناسائى و در صدد تشديد تقاط ضعف و تحديد نقاط قوت آنها بر بيايند تا آنها را نا كار آمد سازند. بطور مثال موجودى افراد و شركتها در نزد بانكها مهمترين نقطه قوت اقتصادى يك حكومت است. افراد بايد موجوديهاى خود را از بانكها بيرون بكشند و از قبول اوراق بهاء دار بانكى مثل چكهاى بانكى و شخصى در معاملات خود خوددارى نمايند. يا اينكه مردمفريبى از طريق همفرهنگ نمائى مهمترين عنصر فرهنگى است كه حكومتهاى ديكتاتورى از طريق آن خود را در افكار عمومى جامعه معصوم و همراه مردم نشان ميدهند. مبارزين بايد افشاء درغگوئيهاى حاكميت و رسانه هاى آنرا بعنوان ابزارى براى تخريب ركن فرهنگى ديكتاتورى به كار گيرند جنايات حاكميت را برملاء سازند. با ايجاد نافرمانى و در سطح کوچه و خيابان و بر هم زدن نظم عمومى و تخريب اموال دولتى و برگزارى تظاهرات پراكنده ولى هر روزه مانع از تداوم زندگى روتين روزمره شده و امنيت را در سطح كشور مختل مينمايد. نا فرمانى ادارى با دعوت از همه شهر وندان براى حاضر شدن در سر كارها و كارشكنى كردن به جاى كاركردن ركن ادارى رژيم را از كار مى اندازد و نهايتا دعوت از نيروهاى وظيفه براى ترك محلهاى خدمت ساختار نظامى رژيم را از هم مى پاشد. بدون پيشبرد همه اين اهداف ميانى براى مدت معينى كه بستگى به دامنه حمايت مردمى از مبارزين و مقاومت رژيم دارد نميتوان به براندازى ديكتاتورى و برپائى نظام سكولار دموكراتيك دست يافت.

7- مبازه بدون خشونت به معناى مبارزه با كسانى است كه براى اعمال ديكتاتورى خود به نهاد هائى از قبيل قانون اساسى، انتخابات و حمايت اكثريت مردم و مجلس و دولت از آنها متوسل شده اند. براى مبارزه با اين افراد بايد از چهار چوب آن نهاد ها بيرون آمد و آنها را غير كار آمد وغير مفيد به حال ملت و جامعه معرفى و شناساند. لذا حركت در چهارچوب نهادهاى مذكور نه تنها به براندازى حاكمان ديكتاتور منجر نميشود بلكه به فروپاشى جنبش راه ميبرد.

8- مبارزين راه غير خشونت آميزبعد از آخرين درگيرى گسترده نيروهاى دولتى با آنها كه در آن نيروهاى دولتى مغلوب شده باشند هرگز تظاهرات گسترده خيابانى تشگيل و اجازه تقويت روحيه به نيروهاى دولتى را نميدهند. اين پيروزى نقطه عطف بسيار مهمى در مبارزه غير خشونت آميز است كه از آن با نام هدف اول ياد ميشود. بعد از آن بايد رفت دنبال تخريب اركان پنجگانه حكومتى همراه با نافرمانى خيابانى و تظاهرات پراكنده.

9- مرحله پايانى مبارزه غير خشونت آميز اگر مراحل قبلى به درستى انجام و نتايج با ظرفيت كامل به دست آمده باشند مثل فررسيدن ناگهانى بهار ميماند كه در آن با حضور ناگهانى همه مردم در خيابانها ديكتاتورى مثل برف آب ميشود و ديكتاتور ميگريزد و نظاميان تسليم ميشوند و همه امور اين مرحله در يكى دو روز اتفاق مى افتد.

۱۳۸۹ فروردین ۶, جمعه

پاسخ به سئوالات در مورد علل ناكامى جنبش سبز


بررسى كوتاهى در خصوص علل ناكامى جنبش سبز
ضميمه اول
پاسخ به سئوالات رسيده
دكتر عباس تموچين
05/ فروردين/ 1389
www.tamouchin.com
tamouchin@gmail.com

دوست خوب من
من هميشه از مطالبى كه در آنها نويسنده از كاربرد واژگانى كه خيلى گنده مونده باشند مثل مبارزات جهانى، ملت قهرمان، رهبر آزادگان جهان، پرولتارياى قهرمان و شير زنان و نهنگ مردان، جامعه صدر اسلام و قس عليهذا كه هيچ معناى روشن و عينى و دقيقى را ارائه نميدهند ابا ندارد ترسيده ام. تجربه به من نشان داده است كه آنكس كه گنده تر شعار ميدهد كمتر عمل ميكند و آنكس كه موقع سخن گفتن خيلى سر و دستش را تكان ميدهد و كلمات دهن پر كن ادا ميكند بيشتر از كسى كه به آرامى سخن ميگويد دروغگوتر. هيتلر را كه يادتان است و استالين را و كانديداهاى دروغگوى مجلس را در سخنرانيهاى آنچنانى در روزهاى قبل از انتخابات. من نميتوانم بگويم زمان، انسان و امكاناتى كه در پروسه قيام صرف شدند اگر كار به نتيجه از قبل تعئين شده نرسيد اشكالى ندارد ميتوان با چند تا شعار فوق عقلانى در حقشان و هندوانه زير بغل مرده دادن جايشان را پر كرد و يا آنها را باز گردانيد. نه ، آنها ديگر باز نميگردند. آنها بخشى از جنبش بودند كه با ناكامى جنبش ناكام از ميان ما رفتند. وقت و تلاش و انتظارات تو هموطن من هم همينطور. و هزاران مثل تو و من هم همينطور. اجزاء جنبش قطره هاى سوخت انرژى بخش موتور يك ماشين قيام اند . بدون وجود و حضور اين قطرات هيچ موتور متحركه اى به حركت در نمى آيد. اما رهبران رانندگان آن ماشين عظيم و غول پيكرى هستند كه قيام ملى اش ميناميم. در واقع اگر قرار باشد كه هريك از اجزاء جنبش هرچى كه تصور كرد به نفع جنبش است انجام بدهد و از ديگران هم بخواهد كه انجامش بدهند و ديگران هم انجامش بدهند ميدانى چه بلبشوئى راه مى افتد؟ بيش از پنجاه هزار مطلب در بيش از ده هزار سايت و رسانه فردى و گروهى در پروسه قيام ملى سبز تلاش كردند كه به ديگران بگويند كه چه بكنند و قبول كنيم كه عمل به خواست همه آنها اصولا به جاى راه بردن به يك مبارزه تكنيكى و تاكتيكى به آنارشيسم مطلق راه ميبرد. به يك هركى هركى كامل. اين شعار درستى نيست كه هرچه كه به ضرر ديكتاتورى باشد به نفع ماست. چونكه از كجا معلوم كه به نفع ديكتاتور بعدى كه در كمين است نباشد. مگر هرچه به ضرر شاه بود به نفع نلت تمام شد؟ معلوم نيست خالقان اين رهنمود ها بر اساس كدام تئورى تاكتيكى و استراتژيكى مبارزاتى مدون چنين دستور العملهائى را براى مبارزه ضد ديكتاتورى صادر ميكردند و ميكنند. در واقع يك هركى هركى واقعى هم در بطن قيام اتفاق افتاد. هر چند ما از طريق سايتهائى از قبيل يوتيوب و امثالهم شاهد همشعاريهاى متعددى هم بوديم كه نشان ميداد كه تشگيلاتى در درون انبوه ميليونى مردم در حال تعقيب روشهاى معين مبارزاتى است و سعى در تاثير گذارى بر شعارهاى هركى به هركى و پراكنده دارد. اولين مرحله اين سازمان يافتگى را ما در شعار "راى من كجاست" شاهد بوديم. من آن موقع به خودم گفتم كه كار به درستى رهبرى و هدايت ميشود و اگر همينطور پيش برود و خيانتى به آن صورت نگيرد عمر اين حكومت به بهار آينده نميرسد. " اگر مبارزين مطابق فرمول و يكپارچه عمل كنند هيچ نظام ديكتاتورى در عصر ما نميتواند بيش از شش ماه بر سر قدرت باقى بماند، به نقل از جين شارپ ". جنبش در روز عاشورا در اوج نمايش قدرت خيابانى خود و رژيم در فرداى روز عاشورا در ضعيفترين موقعيت ممكن از نظر پشتوانه مردمى ، مذهبى، نظامى و سياسى قرار داشت و همه عربده كشى هايش و بگير و ببند هايش براى خروج از اين موقعيت بود. اينجا درست آن نقطه اى است كه بايد نيروهاى پيشرو را از خيابان پس كشيد و توده هاى منتظر را كه حالا سرنگونى رژيم را عنقريب ميبينند دعوت به صحنه نمود. اما اين صحنه، صحنه خيابان نيست بلكه صحنه نافرمانى ادارى است. زيرا در اين مرحله رژيم تمام توان خود را براى يك قتل عام گسترده خيابانى بسيج كرده است و هر حركت خيابانى ميتواند به احتمال قوى با يك حمام خون مواجه شود. بايد رژيم را در خلاء درگيرى خيابانى قرار داد. خلاء درگيرى يعنى اينكه او ميخواهد با مبارزين در گير بشود تا شكست خود را جبران كند اما شما در خيابان نيستيد و او در خلاء درگيرى مى افتد و لذا نميتواند روحيه از دست رفته نيروهايش را ترميم كند. از سوى ديگر فرمانروائى وى را در عرصه ادارى بايد در هم ريخت. اين بار همه هواداران قيام بصورت كار شكنان و يا همان سرنشينان اسبان ترووا بر سر كارها يشان حاضر اما فقط كارشكنى ميكنند. روشى كه نروژيها در جنگ جهانى دوم وقتيكه كشورشان به تصرف نازيها در آمده بود كردند. آنها در سر كار حاضر شدند اما تا پايان جنگ جهانى دوم حتى يكى از طرحهاى نازيها را به اتمام نرسانيدند. ارتش نازى نتوانست از امكانات كشور نروژ براى حكومت بر آنها بهره مند شود. كسى و يا كسانى بايد ورود جنبش به فاز دوم يعنى همين فاز عمومى كار شكنى ادارى را به اطلاع همگان ميرساندند و شعارهاى مناسب اين مرحله بايد با سرعت و حدت تمام ترويج مى شدند، و اين از جمله وظايف رهبران بود. بدون ورود به فاز كارشكنى ادارى، جنبش نميتواند بطور غير خشونت آميز به حيات خود ادامه دهد و در بلاتكليفى و فرسايش مى افتد و دعوت مجدد از مردم يا پيشروان جنبش قبل از اتمام مرحله فاز ادارى به آمدن به خيابانها به منزله بردن آنها به سلاخ خانه رژيم است. رهبران جنبش اين خطاى عظيم را به باور من عامدانه مرتكب شدند چون بالشخصه از طريق سايت جرس و ايميلهاى آقايان موضوع را به اطلاع آنها رساندم و حتى طى مقاله اى تحت عنوان " حتى فردا دير است " تلاش كردم كه موضوع را براى سايرين نيز علنى كنم اما سايت جرس از درج مقاله مذكور به عنوان اينكه در هيئت تحريريه راى لازم براى چاپ را نياورده است، خوددارى نمود. آن موقع موضوع را منحصر به موضع يك سايت نزديك به رهبران جنبش ميدانستم اما روند بعدى كار نشان داد كه طرح به شكست كشانيدن جنبش اصولا در دستور كار رهبران قرار داشته است و به همين دليل از دادن هرگونه پاسخى به من خوددارى نمودند كه هيچ، حتى مقالاتى را كه در آنها به ورود به فاز دوم جنبش اشاره داشتم و ضرورت آنرا توضيح داده بودم در سايت درج نكردند. "در آن زمان سايت جرس گاهى مطالبى را از من چاپ ميكرد".
آنها تلاش كردند تا طرح تلاشى جنبش را با دعوت از مردم به خيابانها در بيست و دوم بهمن عملى سازند. سازگارا پشت دوربين رفت و از مردم خواست كه به بيت رهبرى و ساختمان صدا و سيما حمله كنند. در روز نوزدهم بهمن به سازگارا ايميل زدم و به او گفتم كه اگر چنانچه از طرف فرماندهان نظامى چراغ سبز قابل اطمينانى دريافت نكرده است فورا به منظور جلوگيرى از حمام خون در تهران دعوت خود را به هر نحو ممكن پس بگيرد. و اشاره كردم كه بنا به مسئوليتى كه در قبال جان مردم احساس ميكنم مجبورم كه چنين درخواستى را مطرح نمايم. در گفتار روز بيستم يا بيست و يكم بهمن سازگارا تلويحا دعوت خود را پس گرفت و من تازه نفس راحتى كشيدم.
در روز بيست و دوم بهمن عليرغم دعوت همه رهبران اصلاحطلب جنبش از مردم براى آمدن به خيابان كمترين نيروى ممكن به خيابان آمد. براى نيروهاى سبز در واقع بعد از عاشورا آمدن به خيابان يعنى شكارگاه رژيم هيچ معناى عقلانى نداشت. اعلاميه هاى صادره از سوى رهبران جنبش متعاقب نيامدن مردم به خيابانها نشان داد كه اين رهبرى به هيچوجه قابل اعتماد نيست و به اين ترتيب مردم راى خود را از موسوى هم پس گرفتند. و اينگونه بود كه در فقدان يك آلترناتيو قدرتمند انفعال بر جنبش چيره شد و دوران انحطاط آن آغاز گرديد.
يكى از خوانندگان مقاله من "بررسى علل ناكامى جنبش سبز" به من نوشت كه گويا يكى از همرزمانش به او گفته است كه خوب شد جنبش سريعا به نتيجه نرسيد و گرنه ممكن بود كه نتيجه اى مثل سال پنجاه و هفت بدهد. اين همان تبليغات نا درستى است كه اصلاحطلبان آنرا رايج كرده اند تا تغيير ديكتاتورى را در ميهن ما به زمانى نا معلوم در انتهاى تاريخ حواله دهند. ملت ما از دوران انقلاب مشروطيت تا كنون براى به دست آوردن دموكراسى جنگيده است و اين زمانى بسيار طولانى است و اگر تا صد سال ديگرهم براى به دست آوردن دموكراسى بجنگد باز هم بعيد است كه بدون مطالعه راههاى رسيدن به آن و بكار بستن آن راهها بتواند كه به دموكراسى دست يابد.
در دوران رنسانس اروپا دو جريان عمده با حاكميت سياه كليسا ميجنگيدند و هركدام انتظارات خاص خود را داشتند. واپس گرايان درست همانند همين اصلاح طلبان ايرانى خواهان بازگشت به گذشته و اصلاح در روشهاى كليسا بودند چون از موج جديد روشنگرى كه مثل سيل در حال آمدن بود تا سكولاريزم را به عنوان اولين پلپ دميكراسى بنيان بگذارد به وحشت افتاده بودند. و گروه دوم نوگرايان بودند كه اساسا خواهان خلع يد كليسا از حكومت و دولت بودند و سكولاريزم را راه رهائى ملتها از چنگال كليسا ميدانستند. اروپا با پيروزى نوگرايان بر واپسگرايان توانست كه راه دموكراسى را بگشايد و به توسعه آن همت گمارد. ملت ايران اگر خواهان رسيدن به آزادى و دموكراسى است اگر هزار سال ديگر دنبال واپس گرايان يعنى همين اصلاح طلبانى كه اصلاحات را در گذشته و در دوران آقاى خمينى جستجو ميكنند راه بيفتد و هزار بار ديگر به خيابانها بريزد امكان ندارد كه به آزادى و دموكراسى دست يابد. راه واپس گرايى راه رسيدن به دموكراسى نيست زيرا كه دموكراسى در روبرو قرار دارد و نه در پشت سر. اصلاح طلبان ايران خود را خط امامى مينامند و خواهان باز گشت به دوران آيت الله خمينى هستند. عصر آيت الله خمينى يكى از تاريكترين اعصار تاريخ ملت ايران ست كه طى آن ملتى وامانده در نيمه راه آزادى و دموكراسى گرفتار سياهترين تفكرها در مورد انسان و سرنوشت وى شد. و يا به صراحت بگويم كه خود را اسير آن كرد. بازگشت به آن دوران يعنى بازگشت به ضربه اول تازيانه از مجموعه تازيانه هائى كه در سى و دو سال گذشته تحمل كرده است. پيروى از پيروان خط امام پيروى از بيراهه اى است كه با دموكراسى و آزادى منافات كامل دارد. راه دموكراسى از مسير سكولاريزم ميگذرد و اين اولين قدمى است كه بايد برداشته شود. و قدم بعدى تفكيك سكولاريزم دموكراتيك از سكولاريزم استبدادى و برگزيدن راه سكولاريزم دموكراتيك است. پس مسئله، مسئله زمان نيست كه ديكتاتورى مى آفريند مسئله عدم شناخت ملت ما از مسيرى است كه بايد بپيمايد و رهبرى اى است كه بايد برگزيند. شناخت با دانش حاصل ميشود و ملتى كه تحصيلكردگانش مطالعه نداشته باشند و همه فكر و ذكرشان قهرمان ساختن از فلان خواننده و شاعر و اديب باشد اگر صد سال ديگر هم بگذرد و صد بار ديگر هم قيام كنند باز همان كاسه است و همان آش. اين ملت بعيد نيست كه ديكتاتور را سرنگون كند اما ديكتاتور ديگرى را كه امروز زير پوست اصلاحات مخفى شده است را جايش ميكارد. اصلاح طلبى كه مذهبش را با دينش قاطى ميكند و به منظور گريز از واقعيت هزار تا دليل مياورد كه همبستر شدن پيغمبر پنجاه ساله اش با يك دختر بچه نه ساله هيچ اشكالى ندارد اگر هزار سال هم بر همين سياق بماند کى ميتواند كه منادى راستين سكولاريزم و دموكراسى باشد؟ قبول كنيم كه نميتواند و قبول كنيم كه براى گذر از عقب ماندگى و ديكتاتورى لازم است كه اول از خودمان شروع كنيم. چشممان را باز كنيم و ببينيم كه كجاى دنيا مردم از راه كشاندن پاى مذهب به سياست به آزادى و عدالت و دموكراسى رسيده اند كه ما برسيم. يك نگاهى به افريقا بيندازيم يا به همين عراق و افغانستان بغل گوشمان هر جا كه پاى مذهب به سياست باز شده ملتها عقب رفته اند. اشتباه نشود من تبليغ لامذهبى نميكنم من ميگويم مذهبتان را براى خودتان نگه داريد و سياست را به سياستمداران بسپاريد و از ميان آنها به دموكراسى خواهان بسپاريدش تا از اين فلاكتى كه گرفتارش هستيم نجات يابيم. اصلاح طلب ايرانى يك انسان مذهبى است كه ميخواهد مذهب را همچنان با سياست آميخته نگهدارد. او از ترس جدا شدن مذهب از سياست است كه در هر قدم به پيشرفت قيام برعليه ديكتاتورى خيانت ميكند و جنبش را در نيمه راه به بيراهه ميبرد. پيروى از اصلاح طلبان به معناى همدست شدن با دشمنان سكولاريزم و دموكراسى است. سكولاريزم به معناى بى دينى نيست بلكه به معناى عدم مداخله دين در امر سياست است. هركس كه دنباله مذهبى بر اصطلاحى سياسى بچسباند لاجرم دكان مردم فريبى باز كرده است. ما چرا بايد مشترى مردم فريبان باشيم؟ آنان مانع اصلى رسيدن ملت به دموكراسى و آزادى هستند و مردم سالاى دينى هرگز به معناى دموكراسى بنوده و نيست و نخواهد بود و بلكه دقيقا به معناى شير بى يال و دم اشكمى است كه خداش هم نافريد. ماهى سياه كوچلوى صمد بهرنگى با پشت كردن به نصايح اصلاح طلبانه مردابيان بود كه توانست به دريا برسد. در اين مردابى كه بوى تعفنش دماغ بشريت را آزار ميدهد هيچ چيز چنگ زدنى براى دموكراسى خواهان و آزادى طلبان وجود ندارد. تفكر اصلاح طلبى همانند صندوقچه کوچك مادر بزرگهاست كه دنيايشان را در جابجا كردن اشياء حقير درون آن جستجو ميكنند. اشيائى كهنه و فرسوده كه به درد هيچ انسان معاصرى نميخورند. از محدوده اين صندوق بيرون بايد آمد. دنيا را بايد ديد و ديد كه ديگران ميهنشان را چگونه ساخته اند و آزاديشان را چگونه برپا كرده اند.
و از آنجا كه از من راجع به رهبرى هم سئوال شده بود بايد عرض كنم كه در اينجا هم اشكال در نگاه ما نسبت به رهبرى است كه از رهبر ديكتاتور ميسازد و نه اينكه خود رهبر يك ديكتاتور مادرزاد باشد. همه كشورهاى دموكراتيك جهان هم تحت عنوان رئيس جمهور و يا نخست وزير، رهبر دارند. از همين سويس و سوئد و آمريكا تا دانمارك و هلند و بلژيك و همه كشورهاى ديگر جهان رهبر دارند و اصولا هيچ جامعه اى نميتواند در عصر ما فاقد رهبر باشد. رهبر به معناى رهبر ملت نيست بلكه به معناى رهبر امور مملكت است. رهبران نمايندگان سياسى ملتها هستند كه به نمايندگى و وكالت از سوى ملتها امور مملكتها را ميچرخانند و با رهبران ملتهاى ديگر روابط بر قرار ميكنند. متاسفانه در جهان عقب مانده مثل كشور ما نه مردم رهبر را نماينده خود ميدانند و نه رهبر خود را نماينده ملت. اولى رهبر را صاحب مملكت و صاحب خود ميداند و دومى هم خود را صاحب مملكت و صاحب ملت. طبيعى است كه نتيجه چنين نگاهى به گفتمان رهبرى چيزى بيش از ديكتاتورى نخواهد بود. در عمل رهبران مجموعه اى از آدمهاى با دانش و تجربه بالائى بايد باشند كه در مقابل دستمزدى كه از ملت ميگيرند دانش و تجربه خود را در پيشبرد امور ملت مصروف ميكنند. دولت و يا حزبى كه قرار است ملت او را براى رهبرى برگزيند مثل يك دفتر گروه وكلاى دعاوى دادگسترى است كه شما ميرويد و حق الزحمه اى به او ميپردازيد تا امور دادگاهى شما را با توسل به دانش و تجربه خود به نفع شما تمام كند. بايد دقت كنيد كه وكيل شما اولا آدم خائنى بناشد كه حق شما را به طرف مقابل بفروشد و در ثانى آدمى هم نباشد كه از آخرين قوانين و مقررات مملكت و دنيا بى خبر باشد كه نا خواسته حق شما را بخواهد كه پامال كند. انتخاب يك گروه رهبرى و يا يك حزب رهبر هم همين مشخصات را بايد شامل شود.يك وكيل كه عضو يك گروه وكالت است از طرف شما وكالت مى يابد كه از حق شما مدافعه نمايد و هر وقت شما ديديد كه نميخواهد يا نميتواند وظيفه اش را به درستى انجام دهد شما اورا عزل ميكنيد. لذا يك رهبر مملكت را هم بايد بتوان كه عزل كرد. در نظامهاى مشروطه سلطنتى هم اصولا پادشاه كه قابل عزل نيست اساسا حق اداره مملكت را ندارد و مملكت را نخست وزير و يا رئيس جمهور همراه با هيئت وزيران اداره ميكند و پادشاه مشروطه در واقع يك مقام تشريفاتى عملا بى مصرف است. متاسفانه در ايمنورد هم پادشاهى كه در كشور ما مشروطه بود به جاى اينكه بى مصرف باشد همه كاره بود. چرا؟ براى اينكه نگاهمان به مسئله رهبرى مثل نگاه دنياى دموكراسى نيست. اگر ما خودمان را نوكر رهبر ندانيم رهبر نميتواند كه بر ما ديكتاتورى بورزد هرچند كه چندين صد هزار نيروى نظامى هم در اختيار داشته باشد. رهبر براى اينكه بتواند رهبرى كند ملت بايد از او تبعيت نمايند. اگر رهبر بخواهد كه ديكتاتورى بورزد آنگاه ملت از ارائه خدمت به دولت او بايد سر باز بزند و هيچ حكومتى و رهبرى نميتواند بدون خدمت مردم به دستگاه حكومتى او به حكومتش ادامه دهد. خوب سئوال اينجاست كه اگر رهبران جنبش سبز ميخواستند كه اين حكومت ديكتاتورى را كه به قراداد وكالت از سوى ملت خيانت كرده است بربيندازند و نظامى دموكراتيك با رهبرى دموكراتيك انتخابى بر پا سازند چرا جنبش را وارد فاز دوم يعنى فاز كارشكنى ادارى نكردند؟ يافتن جوابش كار مشگلى نيست. خانم رهنورد و آقاى موسوى و همه رهبران اصلاح طلب بارها گفته اند كه خواهان براندازى حكومت ديكتاتورى حاضر نيستند. و براى همين هم هست كه آنها درست در نقطه اى كه جنبش ميرفت تا بساط ديكتاتورى را برچيند، يعنى از فرداى عاشورا به جنبش پشت كردند. بنا بر اين رهبر بودن به معناى ديكتاتور بودن نيست مگر اينكه ما خودمان از او ديكتاتور بسازيم. هر رهبرى كه هواداران افراطى داشته باشد بدون استثناء ديكتاتور ميشود. اين شامل آقاى مسعود رجوى هم ميشود، شامل آقاى خمينى هم ميشود، شامل آقاى خامنه اى و صدام و لنين و آقاى رضا پهلوى و هر كسيكه اراده او را بر اراده ملت مقدم بشمارند ميشود. مداحان يك رهبر در واقع ديكتاتور سازان او هستند. راه دموكراسى خواهى از مسير ياحسين مير حسين نميگذرد. زيرا كه اگر ميرحسين به جنبش خيانت كند كه اكنون كرده است تكليف چه ميشود؟ و تازه مگر مير حسين چيزى بيشتر از عنوان رياست جمهورى يعنى پادوئى ديكتاتور را در نظر داشت؟ مگر يك رييس جمهور در اين مملكت چه قدرتى دارد؟ مگر آقاى خاتمى با بيست ميليون راى دو بار در اين مملكت رييس جمهور نشد؟ مگر او جزو دارودسته همين اصلاح طلبان نيست؟ كروبى چطور؟ دو دوره رئيس مجلس ايران نبود؟ اينها اگر هم خواسته باشند كه هرگز نخواستند چه گلى به سر اين مملكت زدند آن موقع كه بر سر قدرت بودند؟ چشممان را باز كنيم و از دامان يك ديكتاتور به دامان ديكتاتور پرست ديگرى نغلطيم. يادمان باشد كه ما نياز به رهبرى براى براندازى اين ديكتاتورى داريم و نياز به رهبرى براى اينكه او را به مقام پادوئى ولى فقيه برگزينيم.
رهبرى سياسى در پروسه قيام ملى بر عليه ديكتاتورى شرط اولش بايد براندازى ديكتاتورى باشد و شرط دومش اعتقاد به برپائى يك نظام سكولار دموكراتيك. رهبر چه بصورت فردى و يا بصورت حزبى و يا به صورت شورائى در پروسه قيام ملى فقط نماينده ملت براى راهنمائى ملت در مسير براندازى ديكتاتورى و بر پائى آن بظام است. ملت بخش وسيعى از اختيارات سياسى خود را بطور داوطلبانه و براى مدت محدودى در اختيار رهبر يا گروه رهبرى يا شوراى رهبرى كه من در اينجا از همه آنها تحت نام رهبر ياد ميكنم، قرار ميدهد. اين يك امر قراردادى است و اگر رهبر در پروسه زمانى اين قرارداد از اجراى وظايف رهبرى به نحو درستى بر نيايد و ملت تشخيص بدهد كه رهبر از وظايف خود تخطى كرده است ديگر از او تبعيت نميكند. يعنى همان كارى كه امروز بواسطه تخطى رهبران اصلاح طلب جنبش مردم نسبت به آنان ميكنند. يعنى با عدم حمايت خود از آنها آنان را از رهبرى عزل ميكنند. اما اشكال كار در اينجا اين است كه در پروسه قيام ملى بر عليه ديكتاتورى زمان نقش بسيار مهمى دارد و اگر ملت در انتخاب رهبرى دقت اوليه لازم را نكرده باشد و رهبرى در ميانه كار و در ميدان نبرد به او خيانت كند هرچند ملت او را عزل مينمايد اما دشمن از اين فاصله زمانى تعويض رهبرى به خوبى سود جسته و ممكن است كه ضربات مهلكى را بر پيكره جنبش و قيام وارد سازد. لذا ممكن ترين راه حل قضيه اين است كه ملت در انتخاب رهبرى دقت كند كه اولا مجموعه ائتلافى از رهبرانى را برگزيند كه همگى هدف خود را براندازى ديكتاتورى و برقرارى دموكراسى اعلام كرده باشند و در ثانى از نظر سابقه سياسى هم ميان آنان و ديكتاتور و يا نظام ديكتاتورى هيچگونه همكارى و همنشينى وجود نداشته باشد. اينكه بعضى ها ميگويند كه رهبران مخالفان بايد با ديكتاتورى وارد مذاكره بشوند تا از او امتياز بگيرند سر آغاز خيانت به آرمان جنبش و قيام است. چرا كه مذاكره به معناى به رسميت شناختن ديكتاتور و همكارى با اوست و هيچ ديكتاتورى از طريق همكارى با وى سرنگون نميشود بلكه با عدم همكارى با وى است كه سرنگون ميشود. مذاكره با ديكتاتورها زمانى مشروعيت مى يابد كه ميزان طرفداران ديكتاتورى از نظر اكثريت بر تعداد طرفداران دموكراسى غالبيت داشته باشد كه در چنين صورتى امكان براندازى ديكتاتورى از طريق عدم همكارى باوى منتفى ميشود و رهبران مخالفان ديكتاتورى به نمايندگى از طرف آنها ترجيح ميدهند كه با حاكميت مذاكره كرده و امتيازاتى را از او به نفع مخالفان كسب كنند تا مخالفان دست از مخالفت بردارند. در كشور ما كه اين شرايط برقرار نيست و مخالفان ديكتاتورى در اكثريت هستند و در چنين شرايطى سخن گفتن رهبران از مذاكره در واقع خيانت كردن به اكثريت است.
هموطن ديگرى هم سئوال كرده بود كه راهكارهاى مبارزه غير خشونت آميز را از كجا و چگونه بايد كسب كرد و به كار بست. در جواب اين هموطن گرامى هم عرض بكنم كه راه و روشهاى متفاوتى براى براندازى ديكتاتورى از طريق غير خشونت آميز وجود ندارد. تا كنون تنها يك راه موفق شناخته شده وجود دارد. اين نوع براندازى كه مبتكر آن فيلسوف نامدار و محقق برجسته معاصر جين شارپ است كه شخصا بسيارى از روشهاى مبارزاتى را در دوران معاصر مورد مطالعه و تحقيق قرار داده و آنها را تئوريزه و طبقه بندى و ضمنا مرحله بندى نموده است. در جاهائى كه اين دستور العملها به كار بسته شده اند نتيجه كار به سرنگونى ديكتاتورها منجر شده است. تاكتيكهاى مبارزه غير خشونت آميز جين شارپى شامل يكصدو نود و هشت تاكتيك عملياتى است كه با توجه به وضعيت فرهنگى و اجتماعى جوامع مختلف ميتوان از ميان آنها برخى را كه مناسب جامعه بخصوصى نيستند حذف نمود. پيشروان جنبش سبز ايران با اصول اين تاكتيكها به خوبى آشنا بودند و در پروسه قيام از آن به درستى استفاده كردند. قسمت دوم برنامه مبارزه غير خشونت آميز جين شارپى مرحله بندى استراتژيك مبارزه به نحوى است كه اركان قدرت ديكتاتورى از يكسو و طرفداران وى از سوى ديگر دچار بى نظمى ساختارى شده و قادر به اداره مملكت نباشند. در چنين شرايطى حركت ميليونى مردم در حاليكه آمادگى برخورد قهر آميز را هم با نظام دارند ولى حد اكثر سعى خود را ميكنند تا بدان مثوسل نشوند و نيروهاى نظامى ديكتاتور را با خود همراه نموده باشند با تصرف اماكن دولتى به عمر ديكتاتورى پايان مى بخشند. فاز اول اين جنبش با استراتژى جذب حداكثرى پيشروان در پايتخت آغاز ميشود كه در پروسه آن حد اكثر ممكن نيروها براى نمايش قدرت در پايتخت به خيابانها ميريزند و خواسته هاى دموكراتيك خود را مطرح ميسازند. اين خواسته ها بايد در برگيرنده عمده ترين خواستهاى اكثريت مردم باشند. اينكه مناسبترين موقعيت در يك كشور براى بيرون ريختن پيشروان جنبش كدام است بستگى به تشخيص رهبران و فعالان جنبش دارد. در نمونه ايران به باور من درست ترين انتخابها به عمل آمد و بيشترين نيروها را در كمترين مدت ممكن جذب نمود. طبعا ديكتاتورى به حركت مردم با خشونت پاسخ خواهد داد و حركت را در هم خواهد كوبيد. تا پيدا شدن يك موقعيتى كه در آن پيشروان جنبش بتوانند بر خشونت نيروهاى سركوبگر فائق آيند حركتهاى متفرق در خيابانهاى فرعى بايد بطور جسته و گريخته و كوتاه مدت ادامه يابند بطوريكه تقريبا همه سطح پايتخت محل برگزارى تظاهرات متفرقه باشد. وقتى آن موقعيت مناسب برسد همه نيروها در مركز شهر متمركز و با نيروهاى سركوبگر به مقابله مى پردازند. تا زمانيكه آنها نتوانسته اند به همه نشان بدهند كه بر نيروهاى سركوبگر فائق آمده اند اين تاكتيك بايد ادامه يابد. به محض فائق آمدن بر نيروهاى سرکوبگر كه هدف مرحله اول جنبش است بلافاصله هدف مرحله يا فاز دوم جنبش در دستور كار قرار ميگيرد. در اين مرحله در شرايطى كه رژيم دچار وحشت شده و عربده ميكشد و تهديد ميكند بايد توجه كرد كه طرفداران جنبش كه اكثريت مردمند و به علت عدم اطمينان از موفقيت جنش به آن نپيوسته اند غرق در شادى هستند و براى آنها ناقوس مرگ رژيم به صدا در آمده است. لذا بايد آنها را جهت همكارى با جنبش نه به خيابان كه الان ديگر بسيار خطرناك شده است بلكه به كارشكنى در محل كار خود با حد اكثر توان دعوت كرد. اين دوره قدرى زمانبر خواهد بود و در اين فاصله پيشروان جنبش هيچگونه تظاهرات وسيعى را تدارك نخواهند ديد ولى در عوض به نافرمانى خيابانى روى خواهند آورد و مانع از رسيدن كاركنان دولت به موقع به سر كار خود در ادارات دولتى از طريق ايجاد مشگلات عمدى ترافيكى خواهند بود. اين عمل ميتواند عملا كسانى را هم كه هنوز از كمكارى گسترده در محل كارشان ترس دارند و همچنين كسانى را هم كه كمكارى و كارشكنى را به مرحله اجرا ميگذارند زير پوشش بهانه اى قرار دهد تا امكان آسيب پذيرى آنان را به حد اقل كامل برساند. در طول اين دوره كه معمولا بين سه تا شش ماه طول ميكشد. روشهاى تاكتيكى يكصدو نود و هشتگانه جينشارپى همراه با تظاهرات پراكنده در سطح شهر همچنان ادامه دارد ولى مهمترين موضوع در اين قسمت عدم برگزارى تظاهراتى است كه نيروهاى سركوبگر بتوانند به آن حمله و آنرا سركوب كنند. نبايد اجازه داد كه ديكتاتور شكست خود در مرحله قبل را بتواند كه جبران كند. جبران آن شكست ميتواند آثار منفى روحى زيادى در ميان هم پيشروان و هم نافرمانان ادارى را باعث شود. در پروسه مرحله دوم بايد مكررا و از طروق گوناگون از سربازان وظيفه كه در نيروهاى مسلح خدمت ميكنند بايد خواست كه محل خدمت خود را ترك نمايند. حملات تخريبى و پارتيزانى به شعبات اماكن دولتى و دستگاههاى نصب شده از سوى ادارات خدمات عمومى مثل مخابرات و اداره برق و دكلها اتوموبيلهاى منفرد پليس و وارد كردن صدمات به آنها از كار انداختن سيستمهاى برق ادارات و بانكها و خارج كردن موجودى خود از بانكها و بسيارى موارد ديگر كه جزو تاكتيكهاى مبارزه غير خشونت آميز جين شارپى هستند كماكان و بدون وقفه ادامه مى يابند. اما تظاهرات گسترده خير.
با توجه به وضعيت حاكم بر كشور و موقعيت رژيم ميتوان براى ورود به مرحله سوم و اعلام يك قيام سرتاسرى همراه با آمادگى كامل براى تعيين سرنوشت برنامه ريزى كرد. به هرحال هدف استراتژيك مرحله دوم فلج كردن دستگاه ادارى و نظامى حكومت از طريق عدم ارائه خدمت است. و هدف استراتژيك مرحله سوم كسب قدرت سياسى اسث كه خود از دو قسمت تشگيل ميشود. قسمت اول دعوت از ديكتاتور براى خروج از كشور و دعوت از نيروهاى مسلح و فرماندهان آنها براى پيوستن به ملت است كه اگر مورد توافق قرار گرفت كه فبها و گرنه با دعوت همه مردم به راهپيمائى سراسرى كه در ضمن آن اماكن دولتى و مقر رهبرى و پايگاههاى نظامى به تصرف مردم در مى آيند به حيات نظام ديكتاتورى پايان داده ميشود. معمولا اين چنين است كه يك راه فرارى را براى ديكتاتور باز ميگذارند كه با فرار او و برخى از عوامل سر سپرده اش روحيه بقيه نظاميان در هم بريزد و مقاومتى حاصل نشود. اما اگر ديكتاتور حتى در چنين شرايطى حاضر به ترك كشور نشود آنگاه مردم با كمك نظاميان طرفدار قيام با قيام عمومى به حيات ديكتاتورى پايان مى بخشند.
حال در پاسخ به آن دسته از هموطنان كه پرسيده بودند چگونه ميتوان از تصرف قدرت بعد از سرنگونى ديكتاتور توسط ديكتاتور ديگرى جلوگيرى كرد و يا مانع از ديكتاتور شدن رهبران جنبش شد بايد عرض كنم كه آنچه كه از رهبرى ديكتاتور مى سازد مديحه گويى از رهبر و سرور بينى يك رهبر است. يك رهبر، رهبر مملكت است و نه رهبر ملت. او وظيفه هدايت امور مملكتى را بر عهده دارد و نه امر و نهى به ملت را. شرط اول اين است كه تمامى آحاد ملت پدر واقعى خود را پدر خود بدانند و نه رهبر مملكت را. اين شرط اول و مهمترين شرط است اما كافى نيست. شرط دومش اين است كه احزاب و نهادهاى متعدد و متفاوتى در مملكت وجود داشته باشند كه همگى متعهد به دموكراسى بوده و در صورت مشاهده نقض دموكراسى در هريك از جنبه هاى مختلف رابطه ميان دولت و ملت به اعتراض مشترك برخيزند. شرط سومش آزادى بى قيد و شرط همه رسانه هاى جمعى از هر نوع ممكن است. شرط چهارمش وجود قانون اساسى مقيد به اصول دموكراسى است كه در آن اصول دموكراتيك برگزارى انتخابات به صراحت قيد شده باشد. شرط پنجم آن است كه نيروهاى مسلح كشور تحت فرماندهى كميسيون نظامى مجلس بوده و رئيس جمهور به نمايندگى از سوى مجلس فرماندهى نظامى را عهده دارشود. بر اين اساس عزل و نصب فرماندهان نظامى ميبايستى به تصويب كميسيون نظامى مجلس رسيده باشد. شرط ششم آن است كه قوه قضائيه كاملا مستقل از دو قوه ديگر بوده و رئيس قوه قضائيه از طريق سازو كارهاى درونى قوه از سوى قضات ديوان عالى كشور انتخاب و جهت تنفيذ قدرت به مجلس معرفى و پس از تصويب مجلس منصوب گردد. شرط هفتم مصونيت پارلمانى نمايندگان مجلس است و شرط نهم محدوديت دوره خدمت منتخبين ملت براى رياست كشور و نمايندگى مجلس و رياست قوه قضاييه است. طبيعتا اصول ديگرى هم ميتوان به اينها افزود ولى اين اصول حد اقلى را بايد حتما رعايت كرد .
در شرايط ايران امروز با توجه به خيانتى كه به جنبش از سوى اصلاح طلبان صورت گرفته و جنبش به سرعت در حال فروپاشى است راهكارهاى بازآفرينى جنبش بسيار محدودند و هر چه در اجراى آنها تعلل شود امكان عدم احياى مجدد جبش افزايش مى يابد. اين راهكارها عبارتند از
1_ تشگيل سريع شوراى موقت رهبرى جنبش سبز در خارج از كشور با حضور همه چهره هاى طراز اول و مطرح سياسى كه براندازى ديكتاتورى و برقرارى سكولاريزم و دموكراسى را سرلوحه فعاليتهاى خود قرار داده باشند.
2_ ايجاد يك كانال تلويزيونى و يك فرستنده موج كوتاهى كه منحصرا برنامه هاى آموزش مبارزه بدون خشونت را ترويج و توضيح دهد و به سازمانيابى مجدد نيروهاى پراكنده جنبش يارى رساند و كار را از آنجا كه اصلاحطلبان بر زمين گذاشتند يعنى ورود به فاز همگانى كارشكنى ادارى و تظاهرات پراكنده ولى كوتاه مدت و هرروزه و برهم زدن روال روتين زندگى در پايتخت دنبال گيرند. اين راديو و كانال تلويزيونى بايد ماهيت و مواضع اصلاح طلبان را بطور مستدل و سيستماتيك براى ملت توضيح دهد و بطور فرا سازمانى در اختيار شوراى مذكور قرار داشته باشد. اين تلويزيون به هيچ وجه نبايد به تبليغ هيچيك از تشكلهاى عضو شورا و يا در انتقاد از آنها استفاده شود.
3_ شعارهاى " خدمت به اين حكومت خيانت است به ملت" و شعار "مرگ بر اصل ولايت فقيه "را بايد به شعار هر روزه مردم در ايران بدل كرد و اجازه نداد كه هيچ شعار انحرافى حتى اگر به ظاهر به نفع جنبش هم باشد تا پايان فاز دوم و آمادگى ورود به فاز سوم يا فاز نهائى مطرح گردد. شعار فاز نهائى شعار " سكولاريزم، آزادى، دموكراسى" خواهد بود.
مسئله سلطنت طلبان و سازمان مجاهدين و احتمال غصب نتايج جنبش از سوى آنان نيز سئوال ديگرى بود كه پرسيده شده بود و همچنين تعداد كمترى از احتمال تسلط كمونيستها بر نتايج قيام سئوال كرده بودند كه خود نشانه دغدغه خاطر برخى آزاديخواهان است. ما براى رسيدن به سكولاريزم دموكراتيك نه بايد و نه حق داريم كه مانع از حضور و فعاليت سياسى هيچ جريان سياسى در عرصه مبارزه براى سرنگونى و همچنين مبارزات انتخاباتى بشويم. همه جريانات سياسى ايرانى حق شركت در همه جنبه هاى حيات سياسى ميهن ما را بايد دارا باشند. اما افراد ملت براى پيروز شدن بر ديكتاتورى راهى جز پذيرش رهبرى شوراى موقت رهبرى را ندارند و طبيعى است كه جرياناتى كه هدف نهائى آنها شعار نهائى جنبش يعنى سكولاريزم، آزادى و دموكراسى نباشد نميتوانند در شوراى رهبرى موقت جنبش حضور يابند. آزرزوى قلبى من اين است كه سازمان مجاهدين خلق كه بزرگترين تشگيلات سياسى ايرانيان در خارج از كشور است بتواند عضوى در شوراى موقت رهبرى جنبش داشته باشد اما اين تشگيلات عليرغم بارها تاكيداتش داير بر پذيرش سكولاريزم يك جريان سكولار نيست چرا كه يك جريان سكولار نبايد تبليغ كننده يك جريان مذهبى باشد. سازمان مجاهدين خلق ايران در تمام دوران فعاليت خود مبلغ دين اسلام بوده و حتى با شعار مرگ بر جمهورى اسلامى مخالفت داشته و جمهورى اسلامى را نظام آخوندى ناميده تا اگر فردا توانست به حكومت دست يابد يك جمهورى اسلامى برقرار سازد. اين يك مورد و اما مورد دوم اينكه چون سازمان مجاهدين داراى اعضاء و هوادانى است كه خود را فدائى رهبران اين سازمان معرفى ميكنند و اين يكى از نشانه هاى بارز ديكتاتور پرورى در يك تشگيلات سياسى ميشود لذا سازمان مجاهدين نميتواند يك سازمان دموكراتيك باشد. براى خروج از اين وضعيت پيشنهاد من به اين تشگيلات اين است كه اولا رييس جمهور منتخب خود را مستعفى اعلام نمايند تا مردم براى ممكت بتوانند كه آزادانه رييس جمهور آنهم در يك انتخابات سراسرى آزاد برگزينند. ثانيا يك انتخابات آزاد درونى براى تعيين رهبرى سازمانى خود بدون حق شركت افراد رده اول كنونى تشگيلات برگزار كنند تا فرهنگ ديكتاتورى و مريد و مرادى كه از علائم تفكرات آنتى دموكراتيزم است در تشگيلات شكسته شود و ثالثا سازمان رسما ممنوعيت هرگونه تبليغ مذهبى را به هر شكل ممكن اعلام و نسبت به جمع آورى علائم و نشانه هاى مذهبى اعم از آرمها و اتيكتها و البسه افراد اقدام نمايد.
در مورد تشكلهاى هوادار سلطنت هم اگر آقاى رضا پهلوى رسما اعلام نمايد كه شيوه سلطنت پدر ايشان مطابق قانون اساسى و مشروطه نبوده است و ايشان مايلند در صورت انتخاب از سوى ملت بعنوان يك پادشاه مشروطه همانند پادشاه نروژ و يا ملكه انگلستان پست پادشاهى را عهده دار شوند مشگلى در پيوستن ايشان به شوراى مذكور نخواهد بود.
در مورد كمونيستها هم بطور كلى اگر آنها تئورى ديكتاتورى پرولتاريا را منتفى شده اعلام نمايند هيچ مشگلى نيست و ميتوانند در شوراى مذكور حضور داشته باشند.
سخن آخر اينكه همه مواردى را كه راجع به سازمان مجاهدين خلق و طرفداران آقاى رضا پهلوى و كمونيستها عرض كردم همگى جنبه پيشنهادى دارند و به باور من اجراى اين پيشنهاد ها ميتواند به وحدت ائتلافى ميان مخالفان ديكتاتورى كمك بسيار شايانى را بنمايد و راهگشاى يك وحدت همگانى براى براندازى ديكتاتورى و برپائى يك حكومت دموكراتيك باشد كه در آن همه جريانات سياسى نسبت به آراء كسب كرده در انتخاباتى آزاد و دموكراتيك مسئوليتهاى معينى را در اداره امور كشور عهده دار شوند.
در صورت عدم تحرك لازم از سوى سكولاريستهاى دموكرات براى تشگيل شوراى موقت رهبرى جنبش سبز براى براندازى ديكتاتورى در كشور دستاورد قيام خرداد هشتاد و هشت همانطور كه در بررسى علل ناكامى آن توضيح دادم به هدر خواهد رفت و اعتماد آسيب ديده ملت از خيانت اصلاح طلبان با نا باورى به برپائى دموكراسى در كشور گره خورده و احتمال اينكه به بى اعتمادى كلى سياسى منجر گردد بسيار بالاست. در چنين صورتى تبعات آن نه تنها به استمرار ديكتاتورى در كشور ما خواهد انجاميد بلكه به حيثيت ايرانيان دموكرات و آزاديخواه خارج نشين و تشكلهاى آنها نيز صدمات جدى وارد خواهد كرد.
ع/ تموچين

۱۳۸۹ فروردین ۵, پنجشنبه

بررسى كوتاهى در خصوص علل ناكامى جنبش سبز در ايران

بررسى كوتاهى در خصوص علل ناكامى جنبش سبز در ايران

دكتر عباس تموچين

02/فروردين/89

www.tmouchin.com

tamouchin@gmail.com

امروز يعنى در تاريخى كه اين مطلب را مينويسم، دوم فروردين ماه هشتاد و نه، ديگر هيچگونه ترديدى در اين باره كه جنبش سبز دموكراسى خواهى ملت ايران عامدانه به ورطه ناكامى در غلطانده شد ندارم. اصولا بحث من بر سر اثبات اين موضوع نيست كه جنبش ناكام شده و يا نشده است. بلكه با قطعى دانستن شكست آن است كه امروز دست به تحرير اين بررسى ميزنم. پاسخم به همه آنهائى كه لابد ميپرسند دليلم براى اين قطعيت چيست ارجاع همه آنها به همه تحليلهاى تحليلگران برجسته مسائل سياسى دنيا و ايران از يكسو و توسعه عينى افكار عمومى مردم در سطح جامعه ايرانى در اين راستا است ;كه اگر بر اين هردو، ساده لوحانه چشم بر بنديم آنگاه با ريزش شگفت انگيز مردم از عاشورا تا به امروز از بدنه پيشرو جنبش چه ميتوانيم كرد؟ جنبش نه تنها به ورطه شكست كشانده شد بلكه از آن حتى به عنوان واكسنى جهت ايجاد مقاومت بيشر ديكتاتورى در برابر آسيب پذيرى از ناحيه آزاديخواهان و دموكراسى جويان سوء استفاده به عمل آمد. امروز اگر معجزه اى روى ندهد و اگر مسئله هسته اى ايران به عنصرى چنان جدى بدل نشود كه بتواند معادلات موجود را بر هم بزند، "كه جاى ترديد بسيار هم در آن ميرود" باقيمانده قيام حد اقل سيزده ميليونى ملت كه بنا به روايت تلويزيون خود رژيم در مرحله انتخابات در تهران اكثريت را دارا بود به سرعت يا به ورطه سكوت در خواهد غلطيد و يا حد اكثر به حركات ايذائى متفرقه آنهم براى مدتى محدود تقليل پيدا خواهد كرد. كه اينهم به نوبه خود هيچگونه تاثيرجدى بر روند سياسى كشور بر جاى نخواهد گذاشت. حكومت كردن بر يك ملت در شرايطى كه حتى همه مردم از حكومت ناراضى باشند اما ندانند كه چگونه بايد آنرا تغيير دهند كار چندان مشگلى نيست. استالين تا پايان عمرش با استبدادى شديد حكومت كرد و از كهولت سن مرد. لذا نارضايتى و حتى درگيرى با حكومت براى تغيير يك حكومت ديكتاتورى امرى كاملا واجب است ولى به هيچ وجه كافى نيست. بايد فرمولهاى نحوه سرنگونى يك حكومت ديكتاتورى را همزمان با فرمولهاى نحوه برپائى يك حكومت دموكراتيك در شرايط يك كشور مفروض اسير ديكتاتورى با دقت و حساسيت تمام به كار بست تا ضمن پيروزى بر ديكتاتورى بتوان نظامى دموكتاتيك را بر پا ساخت. نه ميتوان و نه بايد انتظار داشت كه همه مردم اين فرمولها را فرا گرفته باشند ولى بايد انتظار داشت كه رهبران مبارزه به خوبى آنرا فرا گرفته و در طول مبارزه قدم به قدم و مرحله به مرحله آنرا به بدنه جنبش تزريق نمايند. طبيعى است كه در پروسه يك قيام ملى براى بركنارى نظام ديكتاتورى و برپائى يك نظام دموكراتيك جريانات مختلف سياسى كوشش خواهند كرد كه رهبرى جنبش را به دست گرفته و بنا به منافع خود آنرا هدايت كنند. برخى از اين جريانات جرياناتى ديكتاتور ساخته خواهند بود و برخى ديگر واپس گرا و نوعى از آنها كه فرصت طلب اند در ازاى به شكست كشاندن قيام مردم خواهان كسب كرسى در قدرت اند. طبيعى است كه دموكراتها نيز در راه رسيدن به اهداف خود وارد اين بازار رقابت شده و تمامى سعى خود را در راستاى اهداف خود به كار بندند. در اينجا انواع متعددى از جريانات سياسى را ميتوان متصور بود كه بخواهند مهر و نشان خود را بر قيام بزنند و آنرا در جهت به قدرت رسيدن خود و يا ديگرى هدايت كنند. گاهى در پروسه يك قيام ملى اتفاق مى افتد كه رهبران در نتيجه يك وضعيت بحرانى به عرصه ميرسند و اين در حالى است كه ممكن است رهبران بالقوه اى پس از ساليان متمادى نتوانند كه اصلا مطرح شوند. نقش رسانه هاى بين المللى جمعى در سوار كردن رهبران بر موج قيام نقشى انكار نا پذير است و لذا ميان اين رسانه هاى بين المللى و گروههاى بزرگ مالى و اقتصادى كشورهاى متبوع آنها در پروسه قيام ملى در يك كشور تبانى كامل صورت ميگيرد. رهبر تراشى براى جنبش مردم در يك كشور مفروض تنها يكى از امورى است كه اين رسانه ها در تبانى كامل با منافع گروههاى ذينفع به انجام ميرسانند. بطور مثال نحوه رفتار رسانه اى تلويزيون صداى آمريكا و يا بى بى سى و راديو فردا را در بحبوحه قيام ملى سبز ايران در نظر بگيريد كه در هيچكدام از اين رسانه ها تقريبا با هيچيك از جريانات و احزاب سياسى برانداز جمهورى اسلامى هيچ مصاحبه اى صورت نگرفت. تلويزيون صداى آمريكا حتى ادامه مصاحبه ها با سازگارا را كه ظاهرا مواضع چپ ترى نسبت به ساير رهبران مذهبى جنبش سبز داشت قطع و بنا به اظهار خود سازگارا حتى مانع از پخش نظرات ايشان از آن رسانه بين المللى شدند. از يكسو دانستن همه موارد در مورد همه احزاب سياسى و رهبران بالفعل و بالقوه قيام براى همه قيام كنندگان ممكن نيست و از سوى دوم تبليغات غير مستقيم رسانه هاى بين المللى به نفع يك جريان خاص مانع از چند وجهى بينى واقعيت و انتخاب درست در نزد قيام كنندگان ميشود و از سوى سوم قيام را هم نميتوان در تاريكى آغاز كرد. لذا دانستن حد اقلى از تاريخچه رفتار سياسى احزاب سياسى، اهداف و رهبران آنها فارغ از شعارهاى پر طمطراقشان و يا تبليغ اين و يا آن رسانه در باره آنها ميتواند كمك بسيار مفيدى براى مردم عادى در زمينه پيروى از آنها باشد. رفتار يك حزب سياسى با اعضاء خود و رفتار اعضاى يك حزب سياسى با رهبران خود و رفتار آنها با منتقدين خود و ميزان رعايت آزاديها در درون احزاب و در رابطه با احزاب مخالف و منتتقدين ميتواند نشانه رفتارى باشد كه آن حزب سياسى پس از به قدرت رسيدن به مرحله اجرا خواهد گذاشت. لذا ديكتاتورها اجازه حضور احزاب مخالف خود را بيشتر از آن جهت بر نميتابند كه اصولا وجود اين احزاب باعث توسعه آگاهى مردم در زمينه مقايسه سياسى ميشود و مقايسه سياسى منجر به سمتگيرى مردم در جهت بهترينها كه قطعا نميتواند ديكتاتورى باشد ميگردد و اين براى نظام ديكتاتورى بسيار خطرناك است.

اما در بررسى علل شكست جنبش سبز

در اين رابطه سه عنصر اساسى را بايد دخيل دانست.

1_ كشور هاى خارجى كه عملا هيچگونه اقدام عملى موثرى در يارى رساندن به جنبش سبز از خود نشان ندادند. براى آنها ژست طرفدارى از دموكراسى گرفتن هميشه بيش از كمك به دموكراسى خواهان در شرايطى كه دموكراسى خواهان از توان و برنامه اجرائى لازم براى به قدرت رسيدن برخوردار نباشند اهميت داشته است. البته كه آنها منافع آتى خود را تعقيب مينمايند و در خصوص جنبش سبز هم اگر آنها مطمئن ميشدند كه اين جنبش به تغيير حاكميت در ايران خواهد انجاميد قطعا به خاطر منافعى كه در نظام جديد از آن انتظار داشتند از آن حمايت عملى مينمودند. اما فرمولهاى حركتى جنبش در پروسه تكميل آن نه تنها براى آنها بلكه براى هر ناظر آگاه ديگرى مبين انحراف كامل آن از ايجاد تغييرات بنيادى در حاكميت ديكتاتورى بود. به همين دليل هم خارجى ها ترجيح دادند كه زياد به آن نزديك نشوند تا روابطشان با نظام حاضر مخدوش نشود. لذا عليرغم حمايت همه جانبه ايرانيان خارج از كشور و گروههاى مدنى و سياسى ايرانى در خارج، عملا دول خارجى به كجدار و مريز ادامه دادند و مسئله هسته اى را به عنوان مسئله اصلى خود دنبال نمودند. بنا بر اين عنصر خارجى را بايد به منزله تابعى از متغير داخلى دانست كه نسبت به ميل آن متغير از خود تمايل نشان ميدهد. جنبش سبز از روز عاشورا به بعد عملا از مسير تمايل به تغييرات بنيادى در نظام سياسى منحرف شد و اين انحراف تا كنون هم كه ادامه داشته و دهنه وسيعى را ميان اهداف نهائى آن و نتايج عملى موجود ايجاد كرده است. پس آن معجزه اى را هم كه در ابتداى اين بررسى بدان اشارت كردم بايد با توجه به نتايج حاصل از عملكرد جنبش بعيد تلقى كرد. مگر اينكه رژيم عملا كار توسعه تسليحات هسته اى را به مرحله اى برساند كه اقدامات عملى احتمالى بر عليه خود را تقويت نمايد.

2_ رژيم ديكتاتورى حاكم عملا با اقدام به روياروئى با مردم و قتل و كشتار آنها و مضروب و مجروح و زندانى كردن آنها در خيابانها و زندانها و به قتل رساندن آنها از طريق دستگاه قضائى خود تحت نام اعدام كمك بسيار شايانى را در جهت توسعه جنبش سبز آغاز نمود كه اگر بهره بردارى تاكتيكى و استراتژيك سياسى درستى از آن به عمل مى آمد ميتوانست به همگانى شدن جنبش و سرنگونى آن منجر شود. غلط ترين و بد ترين نوع استدلال در خصوص علت شكست جنبش نسبت دادن آن به سركوب آن از سوى حاكميت است. نظامهاى سركوبگر اصولا سركوبگرند و اگر قيامى ميخواهد بر عليه آنان به پيروزى دست يابد بايد با قبول اين عنصر، محاسبات و عملكرد خود را چنان تنظيم نمايد كه در مبارزه ميان سركوبگر و آزاديخواه اين او باشد كه پيروز ميشود. در اكثريت قريب به اتفاق موارد، اين نظامهاى سركوبگر نيستند كه در مبارزه بر عليه آزاديخواهان پيروز ميشوند بلكه اين آزاديخواهان هستند كه با روشها و برنامه هاى نا درست از سركوبگران شكست ميخورند. حقيقت اين است كه كسى را كه در چله زمستان در خيابان سرما خورده است بايد به خاطر عدم استفاده از پوشش مناسب مورد انتقاد قرار داد و نه اينكه فصل سرما را.

3_ نيروى پيشرو جنبش سبز نيروئى بسيار صادق، از جان گذشته، و شجاع بود و شجاعت وى على الخصوص شجاعت دختران و زنان پيشرو جنبش آنقدر باشكوه بود كه زبانزد همه انسانهاى آزاديخواه و آزاده جهان شد. اين نيرو علاوه بر موارد فوق بسيار فعال و آشنا به تاكتيكهاى روزمره مبارزاتى و بى نظير بود و آنقدر بى نظير كه شايد براى هميشه در تاريخ مبارزات ملت ايران به نمونه اى بى بديل بدل گردد.

اما نيروى پيشرو جنبش سبز علاوه بر مزيتهاى فوق داراى اشکالات و اشتباهات فاحشى هم بود كه همين اشكالات و اشتباهات فاحش در به شكست كشاندن آن عليرغم همه آنچه كه در فوق ذكر كردم بى اندازه موثر بودند.

اولين اشتباه نيروى پيشرو عدم داشتن برنامه هاى مرحله اى استراتژيك بود كه نهايتا وى را قادر به ارتقاء به مرحله نهائى كند. داشتن چنين برنامه استراتژيك مرحله اى و تنظيم آن با شرايط ايران عملا به نظر نميرسيد كه موضوعى باشد كه از يك جنبش جوان دانشجوئى كه هنوز در پى كسب دانش است بتوان آنرا انتظار داشت. لذا لازم بود كه جنبش از رهبرى سياسى آگاه، دمكرات و مبارز يك حزب سياسى و يا يك شوراى رهبرى سياسى قدرتمند برخوردار گردد كه فقدان چنين رهبرى اى هم در خارج از كشور و هم در فضاى داخل كشور موضوع دستيابى به چنين رهبرى اى را عملا غير ممكن ميساخت. فضاى ذهنى حاكم بر نيروى پيشرو جنبش كه پراكندگى و عدم ديسيپلين انقلابى را دنبال ميكردعملا امكان تجمع وى زير چتر رهبرى سياسى را حتى در صورت وجود نيز از وى سلب مينمود. رهبران احزاب اصلاح طلب از همان ابتداى كار رهبرى جنبش را علنا از دوش انداختند ولى عملا از خط دهندگان اصلى آن بودند. آنها به اين دليل مسئله رهبرى را از دوش انداختند كه بتوانند از زير بار مسئوليت شكست آتى جنبش كه آنرا در صورت توسعه حتمى ميدانستند به راحتى طفره بروند. آنها در طول بيش از يك دهه بر روى گسترش ديسيپلين گريزى نسل جوان ايرانى از همه امكانات ممكن سود جسته بودند و نسلى را پديد آورده بودند كه با هرگونه فرهنگ براندازى بيگانه بود و در عوض در كجراهه عرفى سازى اعتراض كور كه خاستگاه فرهنگى و سياسى اصلاح طلبان هم دقيقا همان نقطه بود فرم شخصيتى پيدا كرده بود. پر واضح است كه فقدان رهبرى سياسى نه تنها به فقدان برنامه استراتژيك در براندازى هر نظامى از جمله ديكتاتورى راه ميبرد، بلكه حتى در صورت پيروزى احتمالى برعليه ديكتاتور در عرصه خيابان هم، تنها ديكتاتور را سرنگون ميكند ولى به ديكتاتورى پايان نمى بخشد. قيام اسپارتاكوس بردگانى چند را آزاد كرد ولى نظام برده دارى بر نيفتاد و بردگان آزاد شده به برده داران جديد تبديل شدند. آن بخش از نيروهاى پيشرو هم كه از نظريه جين شارپ فيلسوف بنيانگذار مبارزه غير خشونت آميز مدرن بر عليه ديكتاتورى تبعيت ميكردند تحت ترجمه ها و تعريفهاى ناقص و مسخ شده از كليت مبارزه مورد نظر جين شارپ تنها تاكتيكهاى مبارزاتى وى را آموختند و به كار بستند ولى همچنان از استراتژى مراحل مبارزه غافل ماندند. اصلاح طلبان قبلا در دوره دوم خرداديها هم همين كار را با آثار كارل ريموند پوپر كرده و معناى نادرستى از آنرا وسيعا تبليغ نموده بودند. در حاليكه پوپر تاكيد مينمود كه بدون براندازى لاجرم خشونت بار ديكتاتورى امكان اصلاح ساختارهاى جامعه ممكن نيست، آنها عامدانه اين بخش از نظريه وى را حذف ميكردند و به جايش اصلاح ساختار ديكتاتورى را جعل مينمودند. و در جريان قيام جنبش سبز هم همين كار را با نظرات جين شارپ كردند. در نتيجه نيروهاى پيشرو جنبش سبز بواسطه عدم آشنائى با استراتژى براندازى در مبارزات غير خشونت آميزآنقدر از استراتژهاى مرحله اى غافل ماندند كه حتى به بى هدفى مرحله اى رسيدند و نهايتا خلع شعار شدند. شعار كه خود بايد در خدمت استراتژى باشد به واسطه فقدان استراتژى هدر رفت. جنبش سبز تحت تعليم نويسندگان اصلاح طلب تعريف درستى از گفتمان عدم خشونت آن چنان كه مورد نظر جين شارپ است نداشت و در نتيجه نيروهاى سركوبگر را در سركوب خود جرى تر نمود. نتيجه اينكه پيشروان جوان جنبش سبز ذهنيت مجعولى را از نحوه مبارزه كه ساخته پرداخته اصلاح طلبان بود با خود حمل ميكردند. از آنجا كه مرجع اين ذهنيت همان تئوريهاى مجعول اصلاح طلبان بود، عليرغم اينكه اصلاح طلبان رهبرى اينان را انكار مينمودند اينان همچون معتادان فكرى دنباله خط فكرى خود را در اعلاميه هاى آنان جستجو ميكردند و همراه آنان قدم به قدم از هدف برپائى دموكراسى به قبول ديكتاتورى نزديك و نزديكتر شدند.

دومين اشتباه عمده پيشروان جنبش سبز دچار شدن آنان به نسيان در حافظه تاريخى شان است. جنبش بواسطه جوانى آن و خط فكرى كه در آن گرفتار آمده بود قادر به تحليل شرايط سياسى موجود در مبارزه سياسى ميان جناحهاى حاكميت نبود. در زمان آغاز جنبش تنها چهار سال از پايان دوره رياست جمهورى آقاى خاتمى و حكومت اصلاح طلبان كه خاتمى هم به آن تعلق دارد و كروبى هم به آن تعلق دارد و موسوى هم به آن تعلق دارد و همه آن چهره هاى سياسى هم كه در دادگاههاى استالينيستى حكومت باورهايشان را با صداقت تمام مطرح كردند به آن تعلق دارند ميگذشت و اصولا نبايد كسى يادش ميرفت كه همه اين جريان بيش از يك جريان هوچيگر نيست كه در عمل حتى يك قدم هم در جهت عملى كردن شعارهاى خود در دوران حاكميتش بر نداشته است. لابد برخى ها كه اين مطلب را ميخوانند هنوز مجلس ششم يادشان است. تا آخرين روزهاى آن مجلس حزب مشاركت ايران اسلامى و سازمان مجاهدين انقلان اسلامى كه بزرگترين جريانات سياسى اصلاح طلب و اتفاقا حاكم بر ايران بودند همه اش شعار دادند و هيچ اقدام عملى در باره انجام شعارهايشان انجام ندادند. آنها حتى آيت الله منتظرى را هم كه در آن زمان در حصر خانگى به سر ميبرد از حصر خانگى آزاد نكردند چه برسد به آزاد سازى كشور از دست ديكتاتورى حاكم. الگو سازى از بخشى از نيروهاى حاكميت و دل بستن به آنها براى آزادسازى ميهن و بد تر از آن برگزيدن آنها به عنوان رهبران جنبش آزاديخواهى دومين اشتباه بزرگ پيشروان جنبش سبز بود. استفاده از مقوله انتخابات براى تشکل زنى و آمدن به خيابان به بهانه طرح يك خواست قانونى تاكثيكى بى نهايت منطقى و دقيق بود. اما ماندن در چهارچوب رهبرى اصلاح طلبان اشتباهى بزرگتر بود كه قيام را به شكست كشانيد. طرح شعارهائى چون جمهورى ايرانى و مرگ بر اصل ولايت فقيه نشانه هائى از تلاشهائى براى گذر از اصلاح طلبان بود كه هرچند به سرعت به موضوع بحث محافل سياسى در داخل و خارج انجاميد و چهره هاى منفورى چون فرخ نگهدار به دليل همان شعارها به فحاشى بر عليه ملت پرداختند اما به سازماندهى مستقلى كه ادامه آن شعارها را به صورت جريانى خارج از حيطه قدرت و سلطه اصلاح طلبان پى گيرى كند نينجاميد. بى عرضگى سياسى گروههاى دموكرات خارج از كشور هم كه در طول سى سال گذشته غير از نشخوار اباطيل اصلاح طلبان در مورد مردم سالارى دينى هنرى از خود بروز نداده و از ايجاد حتى يك مركزيت ائتلاف دموكراتيك سياسى باز مانده بودند امكان خطگيرى از خارج را هم با وجود ميليونها گيرنده ماهواره در سراسر كشور براى اين جريان جوان به امرى غير ممكن بدل كرد.

همين دو اشتباه فوق براى به شكست كشانيدن قدرتمندترين جنبشها كفايت ميكند و احتياج به اشتباهات بيشترى نيست اما آنچه كه بعنوان عنصر سوم در اين بررسى بدان خواهم پرداخت مهمترين عنصر موثر در به شكست كشاندن جنبش سبز است.

3_ رهبرى سياسى جنبش سبز اعم از آقايان موسوى، كروبى، سازگارا، خاتمى، و زير مجموعه هاى آنها نه اينكه آدمهاى خائنى باشند كه به قصد خيانت به مردم و جنبش آزادى خواهى آنها به ميدان آمده باشند، بلكه آدمهائى هستند كه مردم براى آنها به مثابه مردم براى بسيارى از سياستمداران دنيا آدمهائى هستند كه بايد پا بر دوش آنها گذاشت و از ديوار قدرت بالا رفت. تنها تفاوت ميان سياستمداران در اين زمينه در نحوه گردآورى مردم در پاى اين ديوار است. برخى مردم را با شعار و شارلاتانيزم و تحميق به آنجا مى آورند و برخى ديگر با تهديد و گروهى هم با تطميع. در اين ميان گروه اندكى هم پيدا ميشوند كه با عمل كردن به وعده هاى خود و يا حد اقل به بخشى از آنها اعتماد عقلى مردم را جلب ميكنند و آنها را پاى ديوار ميكشانند. حالا بگذريم از اينكه استالين حد اقل يكبار گفته بود كه تكليف انتخابات را نه آن كسى كه راى ميدهد بلكه آنكه آراء را ميشمارد تعيين ميكند.

اصلاح طلبان كه مسئوليت رهبرى جنبش سبز را هم بر عهده دارند و از جانب آن اعلاميه صادر ميكنند يكبار در دوم خرداد مردم را با شعار آزادى و حاكميت قانون پاى اين ديوار آوردند و دو دوره هم در قدرت ماندند و همه اش از حقوق مردم دم زدند ولى براى احقاق آن حقوق از حد وراجى ها و شعاربازيهاى سياسى دورتر نرفتند. لذا سابقه آنها در طرح صداقتشان خيلى خرابتر از آن است كه توضيح اضافى را به طلبد. ولى اين همه كار نيست. اصلاح طلبان به مثابه بخشى از رژيم ديكتاتورى خود را به حق در حق شراكت در قدرت سهيم ميدانند و خود را محق ميدانند كه از طريق ساز و كارهاى همين حكومت و از طريق شركت در انتخابات به قدرت برسند. عقلا اشكالى در اينكار نبايد باشد و آنها هم بايد بتوانند كه همانند رقباى ديگرشان در انتخاباتى كه در واقع نوعى انتصابات است شركت كنند ولى رقيب آنها ميخواهد با توسل به قوانين و مقررات من درآوردى آنها را از اين حق محروم كند. طبيعى است كه آنها هم در چهارچوب قوانين و مقررات همين نظام اقدام به اعتراضات قانونى بكنند و رقباى آنها كه در قدرتند بطور غير طبيعى به اعتراضات آنها رسيدگى نميكنند زيرا كه خودشان ميخواهند در حكومت باقى بمانند. خوب نهايت اين خلاصه اى كه رفت اين ميشود كه اصلاح طلبان مردم را به خيابان بكشانند و براى طرف مقابل شاخ و شانه بيايند كه ما طرفداران زيادى داريم و شما بايد ما را جدى بگيريد. اما براى آوردن اين مردم به ميدان بايد به يكى ازآن طروق بالا متوسل شد. طبق عادت آنها ميروند دنبال شعارهاى قانون اساسى دادن. يعنى با يك تير دو نشان ميزنند. اولا شعارهايشان را از قانون اساسى موجود ميگيرند كه نشان بدهند كه مخالف بنيادى نظام نيستند و دوم اينكه شعارهايشان را از آن بخش از قانون اساسى نظام ميگيرند كه رقباى آنها آن اصول را مرعى نميدارند، تا از اين طريق مردم را پاى ديوار بكشانند. هرچند خود اصلاح طلبان هم كه آن موقع كه بر سر كار بودند همان اصول را مرعى نداشتند. اما مردم ما چون خيلى فراموشكارند يادشان ميرود كه چى به چى بوده است. اين اصلاح طلبان همانهائى هستند كه حتى شكنجه آدمها در اداره آگاهى راهم حتى وقتيكه خود در قدرت بودند تعطيل نكردند چه برسد به شكنجه در شكنجگاههاى سراسرى سپاه و بسيج و وزارت اطلاعات و باندهاى سياه وابسته به تشكلهاى مذكور.

خوب چنين رهبرانى وقتى مردم را به خيابان ميكشانند بايد خيلى مواظب باشند. اولا اينكه نگذارند كه شعارهاى مردم از چهارچوب قانون اساسى نظام كه آنها بدان متعهدند فراتر بروند و دوم اينكه اگر فراتر رفت فورى با اعلام اينكه اينها از ما نيستند" جلوش را بگيرند آقاى خاتمى فرمودند كسانيكه شعارهاى ساختارشكن ميدهند غلط ميكنند و ما دلسوزان نظام هستيم " آقاى موسوى هم ساختارشكنان را گل و لاى يك رود خروشان ناميدند و خواهان جدا شدن جويبارهاى زلال از اين گل و لاى شدند. خانم رهنورد هم در همين پيام نوروزى فرمودند كه ما نميخواهيم اين نظام بربيفتد و فقط ميخواهيم كه در آن تغييرات مطلوبى داده شود. آقاى كروبى هم كه صراحتا قانون اساسى نظام ديكتاتورى و خود ديكتاتور و حتى رييس جمهور منتصب وى را هم قبول دارد". منتها عاليجنابان اين حرفها را ميان خروارى از شعارهاى مردم فريبانه چنان پنهان ميكنند كه به نظر عوام زياد عمده بنظر نرسد ولى كارشناسان حكومت آنرا از ناخالصى هاى پيرامونى تصفيه و به عرض آقا برسانند كه رهبران جنبش از مايند.

يكى از رهبران نهضت آزادى دو سه ماه پيش در راديو فردا مصاحبه اى كرده بود به اين مضمون كه وزارت اطلاعات به ما دستور داد كه نهضت را تعطيل كنيم و من به آنها گفتم ما به درد شما ميخوريم ما را تعطيل نكنيد. ما مثل خندقى هستيم در پيرامون قلعه قدرت شما كه وقتى كسى از دست شما ناراضى بود و خواست از اين قلعه فرار كند و به دشمن شما بپيوندد در خندق ما مى افتد. شخص مذكور در نهايت گفته بود كه گويا وزارت اطلاعات آنها را قلعه مفيدى تشخيص نداده و دستور به تعطيلى داده است و آنها هم تعطيل كرده اند. حالا اصلاح طلبان به خوبى و با قدرت تمام نقش همان خندق را براى نظام ديكتاتورى اجرا ميكنند و متاسفانه جنبش سبز درست در همين خندق افتاد. طبق تئوريهاى مبارزات بدون خشونت جنبش از فرداى عاشورا ميبايستى با اعلاميه رهبران آن با دعوت از همه ملت براى دست كشيدن از كار و پيوستن به اتحاد برعليه ديكتاتورى وارد فاز همگانى مىشد اما رهبران اصلاح طلب جنبش به جاى دعوت همگانى براى پيوستن به جنبش اقدام به انتشار اعلاميه به رسميت شناختن احمدى نژاد كردند و درست از همين لحظه به جاى رهبرى جنبش در جهت زمينگير كردن حاكميت ديكتاتورى در مقابل آن قرار گرفتند، آنرا به بيراهه بردند و نهايتا و در واقع به آن خيانت كردند.

عده زيادى در راه آزادى و دموكراسى خواهى در خيابانها و بازداشتگاهها و زندانها شهيد شدند. عده بيشترى مجروح، مصدوم، و ناقص العضو شدند، عده ديگرى مورد تجاوز جنسى قرار گرفتند، عده بسيارى كتك خوردند و بشدت اهانت كشيدند، عده زيادى از درس و تحصيل و كار محروم ماندند و عده ديگرى از طريق بيدادگاههاى رژيم به قتل محكوم شدند و بالاتر از همه اينها شعور ملت مورد تجاوز قرار گرفت كه مسئوليت اينهمه فجايع را بايد نه به گردن هواى سرد زمستان كه بايد واقع بينانه بر عهده سهل انگارى پيشروان جنبش و خيانت رهبران اصلاح طلب آن وانهاد.

حكومت اسلامى تا آنجا كه به نظام ديكتاتورى اسلامى مربوط ميشود انظامى است جنايتكار، تروريست، و جلاد و ناقض حقوق بشر و زندانبان بزرگترين زندان روشنفكران در جهان. زندانى به وسعت تمامى ايران. اما از يك گناه تبرئه است و آن گناه به شكست كشانيدن جنبش سبز است. شكست جنبش سبز مقصران خود را دارد كه اگر درسهاى لازم تاريخى از آن به دست نيايد موفقيتى در چشم انداز حتى مبارزات آتى هم قابل تصور نخواهد بود.

با اين حساب سه عامل موثر در شكست جنبش سبز موثر بودند. كه عبارتند از عدم حمايت قاطع دول خارجى بواسطه اهداف نادرست جنبش، عدم آشنائى پيشروان جنبش با اصول استراتژيك مبارزاتى و نهايتا اعتماد بخش وسيعى از آنها به اصلاح طلبان و بى كفايتى سياسى اپوزيسيون ترقيخواه خارج نشين.

۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه

گزارش يك ميز گرد نسخه كامل


گزارش يك ميز گرد
نسخه كامل
دكتر عباس تموچين/جامعه شناس
3/بهمن/1388
www.tamouchin.webs.com
www.tamouchin.yolasite.com
tamouchin@gmail.com
تعدادى از همكاران دانشگاهى و دانشجويان علاقمند به مسائل ايران گفتگوئى در سالن كتابخانه مركزى شهر با اينجانب برگزار كردند كه بعدا وقتى از روى فايل صوتى پياده شد و مطالعه اش كردم ديدم ميتوان با قدرى حك و اصلاح بصورت زير براى مطالعه گر ايرانى انتشارش داد. كل گزارش را به سه قسمت تقسيم كردم كه هر سه قسمت قبلا منتشر شده و متن زير نسخه كامل آن گزارش است.
س:
بعنوان يك ايرانى كه دائما مسائل ايران را دنبال ميكند به ما بگوئيد كه واقعا چه اتفاقى دارد در ايران مى افتد؟
ج:
خوب اينكه چه اتفاقى دارد مى افتد گفتنش زياد آسان نيست. براى اينكه هم ما و هم كسانيكه ما به آنها در س ميدهيم يك سرى اصطلاحات سياسى/اجتماعى و حتى روانشناسى و فلسفى داريم كه معانى و تعريفات خاصى را براى آنها قائليم و وقتى بر زبانش مى آوريم طرف مقابلمان كه او هم در رديف ما قرار دارد فورى منظور ما را ميفهمد، و يا ما منظور اورا ميفهميم. اينها يك سرى كليشه هائى هستند كه مصطلحند و شما گريزى از آن نداريد. اگر بخواهم در آن چهارچوب بگويم كه چه چيزى دارد در ايران مى افتد فكر ميكنم كه نتوانسته ام كه مطلب را برسانم. خوب ميدونيد، گاهى پيش مياد كه پديده ها از قالبهائى كه آكادمى براى آن تعريف كرده فراتر ميروند و يا حتى ضد آن عمل ميكنند در اين مورد.....
س:
اجازه بديد حرف شما را قطع كنم چون اينجا نه كلاس درس است و نه ما وقت زيادى از سالن را ميتونيم اشغال كنيم. بريد سر اصل موضوع و با هر زبانى كه ميخواهيد به ما بگيد كه در ايران چى داره ميگذره.
ج:
اوكى، در ايران يك عصيان روشنفكرانه بر عليه يك وضعيت كلاسيك و سنتى كنترل آدمها در جريان است.
س:
يعنى يك انقلاب در جريان نيست؟ چيزى مثل زمان شاه سابق؟
ج:
به باور من اينطور نيست. حد اقل از نظر شكل ظاهرى شباهتى به انقلاب ندارد.
س:
كجايش شبيه انقلاب نيست؟
ج:
خوب ببينيد، انقلاب ايدئولوژى دارد. يك پارادايمى كه ميخواهد آنرا عملى كند. خوب، اين يك كلان روايت است و براى عملى كردنش بايد كلان قدرت را به دست آورد. اينجا اينطور نيست. اين حركت، ايدئولوژى آلترناتيوى كه بخواهد به اجرايش دربياورد را ندارد. خوب چون ندارد، لذا دنبال بدست آوردن يك كاسه قدرت هم نميرود. پس بنا به تعاريفى كه ما از انقلاب داريم، اين يك حركت انقلابى نيست.
س:
در مورد انقلاب رنگى چى ميگيد؟ يا همون انقلاب مخملى.
ج:
هم شما و هم من ميدانيم كه چيزى بنام انقلاب مخملى وجود خارجى ندارد. آنچه كه به اين نام معروف است شبيه همان چيزى است كه الان در ايران دارد اتفاق مى افتد. اين انقلاب به آن معناى كلاسيكى كه ما از آن ميشناسيم نيست. يعنى توسل به نافرمانى مدنى براى وادار كردن حكومت به انجام يك سرى رفرم ها. و يا وادار كردن حكومت به استعفا و دادن جاى خود به يك دولت رفرميست يا همان اصلاح طلب. من اسم اينجا را ميگذارم جنبش اصلاح طلبى.
س:
يعنى انقلاب رنگى همان جنبش رفرميستى است؟
ج:
من اسمش را ميگذارم اصلاحات رنگى.
س:
يعنى با اين حساب ما در ايران نه با يك انقلاب بلكه با يك جنبش اصلاحات رنگى مواجهيم.
ج:
دقيقا
س:
خوب، حالا اگر رئيس جمهور در ايران قبول كند كه رفرمهاى مورد نظر را عملى كند، آنوقت ديگر نيازى به ادامه جنبش نخواهد بود، درسته؟
ج:
در ايران ما رئيس جمهورى به آن معنا كه اينجا در اروپا مصطلح است و يا ساير جاهاى دنيا كه در آنجا دموكراسى برقرار است، نداريم. در ايران رئيس جمهور به اندازه يك وزير در اروپا از قدرت برخوردار نيست. قدرت اصلى در دست ديكتاتور ايران است و رئيس جمهور بعنوان كارگزار ديكتاتور عمل ميكند. لذا چنين رئيس جمهورى نميتواند هيچ قولى بر خلاف خواست ديكتاتور به مردم بدهد.
س:
خوب اگر ديكتاتور چنين قولى را بدهد چى؟
ج:
ديكتاتور اگر تحت فشار مجبور بشود ممكن است چنين قولى را بدهد، اما مسئله اين است كه ديكتاتور دستش به خون مردم آلوده است. او فرمان كشتار مردم را صادر كرده است. من باور نميكنم كه مردم چنين چيزى را از ديكتاتور بپذيرند.
س:
شايد رهبران جنبش بپذيرند. آنوقت چى؟
ج:
بله اين احتمال هم وجود دارد. در آن صورت من فكر ميكنم كه جنبش حد اقل به دو قسمت تقسيم خواهد شد. قسمتى كه سازش را نمى پذيرد به دنبال تغيير ساختارى حكومت خواهد رفت. و در آن صورت به واسطه متعهد شدن رفرميستها به اصلاحات و به رسميت شناخته شدن آزاديهاى مدنى و سياسى و باز شدن فضاى سياسى توسط آنها جناح ساختار شكن توسعه خواهد يافت.
س:
يعنى شما براى گذار به دموكراسى در ايران دو مرحله متوالى را پيش بينى ميكنيد؟
ج:
آنچه كه من پيش بينى ميكنم بر اساس صحنه بازى اى است كه در جريان است. اگر بازى همين طور ادامه داشته باشد، يعنى حد اقل بد تر از اينكه هست نشود، بله. يعنى ما شاهد يك گذار از ديكتاتورى مذهبى به نظام ليبرال اسلامى خواهيم بود كه راوى برخى از عمده ترين روايتهاى ليبراليسم كلاسيك غرب همراه با روبناى نسبتا رقيق مذهبى است. ميدونيد كه اين فرم يه فرم استبداديه. لذا تا دموكراتيزه شدن ما اونجا هنوز راه داريم.
س:
ميشه بپرسم چه چيزى شما را به اين نتيجه ميكشونه؟
ج:
خوب ببينيد، توى سى سال گذشته تبليغ سكولاريزم در سيستم آموزش متوسطه و عالى ايران مقدور نبوده و الان حتى بسيارى از دانشجويان معترض به ديكتاتورى كه بيشترين كار را توى اين جنبش ميكنند مايه هاى فكرى اسلام سياسى دارند. براى بسيارى از آنها هنوز سياست چيزى مستقل از مذهب معنى ندارد. خيلى هاشون هنوز آينده سياسى را توى ادبيات مذهبى شريعتى كه يه نويسنده اصلاح طلب مذهبى بود جستجو ميكنند و يا هنوز به آيت الله خمينى به ديده احترام نگاه ميكنند و فكر ميكنند بايد به زمان او برگردند. ميدونيد كه سكولاريزم پله اول دموكراسى است و، خوب، از اين طريق نميشود به سكولاريزم رسيد.
س:
مردم عادى چطور؟
ج:
اونجا تازه وضعيت بد تره. گرچه اونهائى كه از ايران بيرون آمدند و بعد مسافرتهائى به اونجا داشتند تاثيرات زيادى را در فرهنگ مردم گذاشتند، اما در كل اونجا آدمها هنوز اونقدر تغيير نكرده اند كه بتوانند يه عقبه اى براى نظام سكولار به حساب بيايند. خيلى ها هنوز نميدانند كه سكولاريزم چى هست. اونهائى هم كه ميدونند فكر ميكنند كه سكولاريزم يه چيزى مث كمونيزمه.
س:
شبيه كمونيزمه؟
،، خنده حضار،،
ج:
از كمونيزم هم فقط ميدونن كه خدا ناشناس هستند.
س:
پس مشگلشون با حكومت چيه؟
ج:
راستش توده مردم كه خيلى هاشون هم به رييس جمهور فعلى كه گفته بود مشگل معيشتى شون را حل ميكنه، راى دادند، اينها مشگل عقيدتى با نظام ندارند. اما همين گروه هم مشگلات معيشتى و هم رفتارى با نظام دارند.
س:
مثلا؟
ج:
مثلا اكثريت اين مردم سالهاى سال مذهبى بودند و مشگلى هم با رفتار مذهبى خودشون نداشتند. اما الان، يعنى از زمان انقلاب اسلامى به بعد، براى اينكه مذهبى باشند بايد يه كارهاى اضافى را بكنن كه دوست ندارند. براى مثلا شما بگم كه بايد روسرى يا چادر سرشان بكنند خانمها. يا آقايون نميتوانند با پيراهن آستين كوتاه در اداره حاضر بشوند. و براى تراشيدن ريششان مسئله دارند. يا براى اينكه بتوانند در سيستم دولتى استخدام بشوند بايد سابقه همكارى با جريانات مذهبى دولت ساخته را داشته باشند.
س:
مثلا؟
ج:
مثلا بايد در دوره تحصيل بسيجى بوده باشند و يا به خانواده هاى مذهبى طرفدار دولت تعلق داشته باشند. و اين به معناى اين است كه همه بايد ديكتاتور را تائيد كنند تا بتوانند استخدام شوند. بيشتر مردم فكر ميكنند كه اين درست نيست. آنها ميان عقايد مذهبى خودشان و تظاهر به آن خود را تحقير شده و مورد تبعيض واقع شده مى بينند. خوب آدمى كه مجبور بشه دائما تظاهر بكنه و تملق بگه و خودش هم بدونه كه داره اينكار را از سر اجبار ميكنه يا مريض ميشه و يا اينكه هميشه يه نفرتى ته دلش از مجبور كننده داره كه اگه فرصت كنه ميريزه بيرون. در بعضى شهرهاى كشور هنوز خواهر و برادر نميتوانند با هم ديده بشوند. و بايد ثابت كنند كه خواهر و برادرند و از اين قبيل چيزها كه هرچند كوچكند اما در مجموع مردم را كلافه كرده اند. حالا مسئله مضحكه انتخابات شدن هم بهش اضافه شده.
س: مضحكه انتخابات؟ منظورتون چيه؟
ج: همانطور كه اونجا آدمها نميتوانند اونجور كه ميخواهند به اعمال مذهبى و عقيدتى شان عمل كنند و براى نحوه آن دولت تصميم ميگيره، خوب ، به همان شكل هم دولت تصميم ميگيره كه اونها به كى راى بدن. واسه همين هم موقع انتخابات يك ليست مشخصى را دولت منتشر ميكنه كه مردم فقط مجازند به اونها راى بدن. اين مضحكه شدن نيست؟
س:
اجازه بديد من قضاوت نكنم و فقط سئوال كنم.
ج:
من دارم از حاضرين ميپرسم. شما توى اين مملكت به اين نميگيد مضحكه شدن؟
،، صداهاى تاييد دانشجويان و استادان حاضر در جلسه در فايل صوتى شنيده ميشود،،
س:
اجازه بديد حاضرين را وارد اين بحث نكنيم و الا من نميتوانم سئوالاتم را به پرسم.
،، جر و بحث كوتاهى ميان من و مجرى ميز گرد پيش مياد كه در اون من ميخوام بقيه هم سئوالاتشان را بپرسند و مجرى قبول ميكند كه سئوالات شركت كنندگان را هم گرفته و مطرح كند.،،
س:
اينكه دولت قانون بذاره براى مذهب، اين يعنى سكولاريزم. آيا مردم از سكولاريته ناراحتند؟
ج:
سكولاريته ، هان؟ شما ميدونيد كه قانون گذارى دولت لائيك براى مذهب براى اينه كه مذهب به عاملى براى تبعيض تبديل نشود. اينجا قانون براى اين است كه مذهب عامل تبعيض بشود. من اسم اين را ميگذارم آنتى سكولاريتى.
س:
و مسئله معيشتى، اشاره كرديد.
ج:
خوب شما هم ميدونيد كه برنامه هاى اقتصادى دولت باعث شكاف طبقاتى شديد شده و افزون بر آن مسئله بيكارى و اعتياد و غيره. بسيارى از خانواده ها قادر به اداره زندگيشان با درآمدى كه دارند نيستند. من در ايران بودم و ديدم كه حتى كسانيكه ما آنها را طبقه متوسط در ايران ميدانيم با فقر تغذيه مواجه بودند. بذاريد يه چيزى را اضافه بكنم و اون اينكه مردم عادى و داراى تحصيلات و دانش پائين نه اونجا بلكه هيچ جاى ديگه دنيا هم تعيين كننده فرم سيستم حكومتى نبوده اند. اونها بيشتر به محتوا توجه دارند. در ايران محتوا براى مردم عادى همونيه كه گفتم.
س:
و همان معيشت و رفتار هست، درسته؟
ج:
كاملا. در اصل اين طبقه سياسى و دانشگاه ديده هست كه عمدتا دنبال اينكاره. يعنى دنبال فرم.
س:
و رهبران.
ج:
طبعا
س: منظورم اينه كه رهبران جنبش در ايران چطور؟ آنها دنبال چى هستند؟
ج:
ببخشيد. خوب شما صحبتهاى آقاى خاتمى را اينجا و آنجا گوش بديد، ايشون به سكولارها و دموكراسى خواهان و حتى كسانيكه گفتند ما جمهورى ايرانى ميخواهيم فحش ميدهند. اون يكى از كسانيست كه خودش را رهبر جنبش سبز ميدونه و يا لا اقل رژيم با تهاجم لفظى به او، او را بطور ساختگى رهبر جنبش كرده. در مورد آقاى موسوى و آقاى كروبى هم ..
س:
همان آقاى كشيش كه ميگفت در زندانها به مردم تجاوز شده؟
ج: بله، ايشان و آقاى موسوى هم در اعلاميه هائى كه منتشر كردند هرچند به مردمى كه آقاى خاتمى به آنها فحش ميدهد بد نگفتند، اما رسما اعلام كردند كه نظام جمهورى اسلامى را و ولايت فقيه را قبول دارند و قانون اساسى را هم همينطور.
ج:
پس چى را قبول ندارند؟
ج:
اينكه ديكتاتور به جريان فكرى آنها اجازه نميدهد ديگه وزير و وكيل بشوند.
س:
پس اينهمه آدم كشته شدند و زندانى و تجاوز كه ديكتاتور قبول كنه كه آنها،، رهبران جنبش،، هم بتوانند پستهاى دولتى بگيرند؟
ج:
اينها كه كشته شدند اكثرا جوانها بودند و از همان گروههائى كه اقاى خاتمى به آنها فحش ميدهد. آنها چيز هاى بيشترى ميخواهند. چيزهائى كه خواسته رهبران جنبش هم در درون اون هست.بسيارى از آنها در واقع دموكراسى ميخواهند. ولى بخشى از آنها تعريف دقيقى از دموكراسى ندارند. آنها نظام ديكتاتورى موجود را نميخواهند. بعضى هاشان به وضعيت ليبرال اسلامى كه امروزه معروف شده به مردمسالارى اسلامى قانع هستند و فكر ميكنند كه دموكراسى همونه. يعنى به جاى ديكتاتورى مذهبى به استبداد نيمه مذهبى قانع هستند. بعضى هاى ديگر نه. آنها دموكراسى ميخواهند و يك شناخت عميقترى نسبت به آن دارند. آنها ميدانند كه استبداد نيمه مذهبى يا همان مردمسالارى مذهبى چيز چندان متفاوتى از ديكتاتورى نيست.
س:
با اين حساب افراد كمترى همراه رهبران هستند و رهبران در واقع قدرتى روى نيروهاى فعال جنبش ندارند. اينطور نيست؟
ج:
اتفاقا رهبران قدرت زيادى روى جنبش دارند و قادرند اگر بخواهند جنبش را به دموكراسى برسانند و يا آنرا به تسليم بكشانند. هرچند در حال حاضر آنها افراد فعال كمى را حول خواستهاى نهائى خودشان كه تا حالا مطرح كرده اند، دارند.
س:
فكر نميكنيد اينجا با يك پارادوكس مواجهيد؟ چطورى آنرا توضيح ميدهيد؟
ج:
خوب اين يك پارادوكس درونزاد است. يعنى پارادوكسى ناشى از تاثير متقابل عناصر متفاوت درون پديده، كه پديده هنوز قادر به خروج كامل از آن نيست.
س:
خوب در اينمورد خاص چگونه صدق ميكند؟
ج:
سياست اصولا بازى پيچيده اى در شرايط حضور پارادوكسهاست. خوب، رهبران سياسى مخالفين در شرايط اعتراضات دائما و بخصوص در شرايط بحرانى بايد بدانند كه درون مجموعه اى از روابط متقابل عناصر متفاوتند. پيشبرد بازى نيازمند هوشيارى دو سويه است، علاوه بر سويه هاى جانبى، يكطرف هوادارانند و طرف ديگر رقيب. يك انتخاب نادرست ميتواند يا باعث رويگردانى هواداران بشود و يا باعث تهاجم شكننده حريف. لذا اتخاذ تصميم بايد ميان دو پديده متقابل به طريقى باشد كه هم مانع بشود از اينكه حريف بتواند تمام نيروهايش را براى شكستن جريان وى به كار گيرد و هم اينكه هواداران رويگردان نشوند. رهبران جنبش در درون اين وضعيت قرار دارند. مضافا وضعيت سومى كه خود بواسطه تعلقات ايدئولوژيك براى خود ايجاد كرده اند.
س:
اين شرح فضاى تصميمگيرى بود، اما پاسخ...
ج:
دارم به اونجا ميرسم.
رهبران اصلاح طلب يا رفرميست جنبش موضوع خود ساخته شان اين است كه از يكسو مذهبى هستند و نميتوانند از چهارچوبهاى ايدئولوژى خودشان در حوزه سياست عبور بكنند. براى آنها هيچ نظام سياسى اى بدون پسوند اسلامى قابل قبول نيست. لذا آنها نميتوانند نماينده فكرى كسانى باشند كه جمهورى ايرانى يا همان جمهورى سكولار را ميخواهند. لذا سكولاريستها زير هژمونى رهبرى آنها قرار ندارند. هر چند براى حفظ وحدت مجبور به حمايت از رهبرانند. در مورد حريف، آنها، يعنى رهبران، مجبورند كه معصوميت مخالفين را نمايندگى كنند زيرا كه رقيب در تلاش است كه گناهكارى آنها را تبليغ نمايد تا از اين طريق سركوب آنها را توجيه كند. اين معصوميت براى رهبران جنبش از طريق معرفى جنبش در چهارچوب قانون اساسى و مذهب امكان پذير است. خود همين مسئله از سوى ديگر بخشى از نيروهاى جنبش را كه خواهان جمهورى اسلامى منتها بدون اصل ولايت فقيه هستند از زير چتر رهبرى آنها خارج ميكند. شما شعار مرگ بر اصل ولايت فقيه را به خاطر داريد؟ اين شعار به اين گروه اخير تعلق داشت. بقيه بدنه جنبش كه خواهان بازگشت به دوران آقاى خمينى هستند تعداد قابل توجهى نيستند و اينها تحت رهبرى كامل رهبران فعلى قرار ميگيرند.
س:
با اين حساب رهبران جنبش در واقع از طرفداران زيادى برخوردار نيستند. در اين صورت چرا حاكميت آنها را بازداشت نميكند؟
ج:
حاكميت اين مسئله را بخوبى ميداند. مشگل حاكميت در اينجاست كه با بازداشت اين افراد طرفداران آنها آنطور كه شرح دادم هستند، به گروههاى دوگانه ديگر خواهند پيوست و موضع آنها را تقويت خواهند كرد.
ج:
و ديكتاتور در آن صورت با يك جريان نيرومند برانداز مواجه خواهد شد.
ج:
دقيقا
س:
اما ادامه اين وضعيت باعث فرسايش نيروهاى مخالف حكومت در دراز مدت ميشود.
ج:
بله ميشود. اما حكومت هم دچار فرسايش ميشود.
س:
آيا اين براى قدرتمندى كشور خطرناك نيست؟ با توجه به همسايه ها و مسائل بين المللى و ...
ج:
چرا، خطرناك است. در دراز مدت ممكن است يك كشور فرسوده و يك ملت فرسوده محصول كار باشد اگر رهبران به موقع تصميم نگيرند كه از نيروى عظيم فعلى به درستى استفاده كنند.
س:
چگونه؟
ج:
آنها بايد تصميم بگيرند كه يا با توسعه جنبش مجبورند كنار بروند و يا اينكه دامنه خواستهايشان را به اندازه حد متوسط خواستهاى جنبش توسعه دهند. جنبش خارج از اراده آنها در حال توسعه است و در حال حاضر آنها هيچ نقشى در شتاب بخشيدن به آهنگ توسعه ندارند. اگر آنها خواسته هايشان را به اندازه حد متوسط خواسته هاى جنبش ارتقاء دهند و همزمان به توسعه جنبش از طريق دعوت به نافرمانى كارى و مدنى همت گمارند،، كه تا كنون با آن مخالفت كرده اند،، جنبش سريعا به پيروزى دست خواهد يافت و در آن صورت ما شاهد يك نظام سكولار خواهيم بود كه ميتواند به تدريج به يك نظام دموكراتيك تكامل پيدا بكند.
س:
و اين آن طريقى است كه شما معتقديد بوسيله آن رهبران فعلى كه هواداران زيادى هم ندارند ميتوانند جنبش را به موفقيت برسانند؟
ج:
بله، و عكس آنهم ميتواند اتفاق بيفتد. يعنى اگر آنها در اين راه پيش نروند و جنبش در مسيرى بيفتد كه بخواهد رهبران ديگرى برگزيند، رهبران فعلى ممكن است مصمم بشوند قبل از آن از ترس گذار به دموكراسى به دامن ديكتاتور برگردند. البته اين آسيب روحى كمى براى جنبش نخواهد بود. در اينصورت احتمال چند دستگى و ضعف در جنبش كم نيست.
س:
و شايد شكست در نهايت.
ج:
بله. متاسفانه.
س:
با توجه به اينكه وقت كمى هم داريم و سه تا سئوال رسيده از حضار هم هنوز مطرح نشده اند به عنوان آخرين سئوال ميپرسم امروز كه اينجا هستيم ميتونيد به ما بگيد كه نهايت كار چه خواهد شد؟
ج:
اين از آن سئوالاتى است كه هيچ آدم عاقلى نميتواند به آن جواب صد در صد دقيقى بدهد. اما اجازه بديد با توجه به آنچه كه گفتم يك پيش بينى اى بكنم.
س:
بفرمائيد بكنيد.
ج:
جنبش تا ايجاد تغييرات بنيادى در ساختار حكومت ادامه پيدا خواهد كرد. گريزى از رسيدن به دموكراسى در نهايت نيست هرچند ممكن است هيچ چيز به سادگى پيش نرود.
س:
يك سئوال خصوصى اينجا براى من رسيده كه ميخواهم مطرح كنم.
ج:
خيلى خصوصى نباشد ها!!!
س:
نه. به هر حال ميتوانيد پاسخ ندهيد. سئوال اين است كه شما سالهاى زيادى در باره سياست در ايران چيزى ننوشتيد و حتى سخنرانى هم نداشتيد. حالا چطور شد كه ناگهان پا به ميدان گذاشتيد؟
ج:
شايد فكر كنيد كه گرفتار هيجانات ناشى از وقايع ايران شدم. يا اينكه از اين نمد كلاهى ميخواهم. خير. من به نسلى تعلق دارم كه حاكميت فعلى را بر سر کار آورد و منهم در آن كار نقش داشتم. بعد از آن انقلاب هميشه خودم را نسبت به مردم كشورم مديون احساس كرده ام. دلم ميخواست اين بدهى ام را لا اقل به اين نسل جديد پرداخته باشم. هرچند كفاف هيچ چيزى را نخواهد كرد.
س:
سئوال دوم اينه كه اگر حكومت در ايران تغيير بكند و وضعيتى بهترى حاكم بشود ايران باز هم بايد به دنبال توليد سلاحهاى هسته اى برود؟
ج:
من فكر ميكنم ما بهتر است كه جايگاهى مثل سوئد و يا نروژ را در خاورميانه نمايندگى كنيم نه جايگاهى مثل كره شمالى را.
س:
و سئوال آخر اينكه اروپا و يا امريكا چه كمكى ميتواند به جنبش شما براى دموكراسى بكند؟
ج:
آنها اگر بر سر راه صدور نفت ايران كه ملت ايران تقريبا هيچ منفعتى در درآمد حاصل از آن ندارند، در تنگه هرمز براى يك مدت كوتاهى مانع ايجاد نمايند كمك بزرگى به جنبش كرده اند.
س:
با تشكر از حضور شما در اين گفتگو
ج:
منهم از شما تشكر ميكنم.

۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

سبز ها و توهم اكثريت

سبز ها و توهم اكثريت

ادوارد ويت

برگردان پاسخ دكتر ادوارد ويت جامعه شناس دانشگاه اسلو به سئوال دكتر عباس تموچين در مورد سبزهاى ايران.

23/ فبروآر/2010

04/اسفند/1388

سبزهاى ايران مخالفين ديكتاتورى نظامى در ايران هستند. آنها از طيفهاى مختلف فكرى و اجتماعى تشگيل ميشوند كه گاها اختلافات فكرى زيادى هم در نحوه اداره كشورشان در صورت ساقط كردن ديكتاتورى نظامى حاكم دارند. آنها حتى در روشهاى مبارزه با نظاميان حاكم بر كشورشان هم گاهى باهم اختلاف نظر دارند و اين اختلاف نظر خيلى هم كم نيست. از ميان آنها ميتوان كسانى را پيدا كرد كه مايلند يه جورى سر و ته قضيه هم بيايد كه آنها بتوانند به كار و زندگيشان و درس و مشقشان برسند و كسانيكه همه اش منتظرند كه تفنگ دستشان بگيرند و همه نظاميان ديكتاتور و نيروهاى سركوبگر آنها را به گلوله ببندند. ميان اين دو انتهاى صف طيفهاى مختلفى را ميتوان پيدا كرد كه كمابيش به هم نزديكترند. آنها در مجموع كف مطالباتى را كه در آن مشتركند مطرح ميكنند و اين كف مطالبات چيزى شبيه آن وضعيتى است كه در كشورهائى كه با روشهاى دموكراتيك اداره ميشوند ديده ميشود. اهم موضوعات آن حول آزاديها دور ميزند و انتخابات آزاد هم بخشى از آن است. اين طيفهاى وسطى در واقع بواسطه گسترده بودنشان است كه نقش رهبرى حركات يا مبارزات ضد ديكتاتورى را به طريق غير خشونت آميز ايفا ميكنند. من فكر ميكنم آنها در روشهاى كارشان براى رسيدن به هدفهايشان برنامدار تر از ديگران كار ميكنند. روشهاى 198 گانه دكتر جين شارپ را بسيارى از آنها توانسته اند به خوبى ايرانيزه بكنند، ضمن اينكه بخشهاى مخرب و زيانبخش آنرا كه مناسب فرهنگ ايرانى نيست اصلا به كار نگرفتند.

دست راستى هاى اين طيف به هر خروس قندى كه رژيم نظامى نشان بدهد غش ميكنند و دلشان ميخواهد كه بقيه هم براى آن هورا بكشند و كف بزنند. و دست چپى ها به تدريج در حال آماده كردن طنابهايشان براى به دار كشيدن ملاها هستند. اما ميانه روها بر دماغه اين كشتى نشسته اند و سرود خوانان افقهاى دور را تماشا ميكنند.

من فكر ميكنم اين يك مجموعه همه باهم است كه ميانه روها رهبرى آنرا بر عهده دارند. اما در كار آنها نقصهاى جدى وجود دارد. آنها همه راههاى به تسليم كامل كشاندن و نهايتا سقوط ديكتاتورهاى نظامى را به موقع به كار نميگيرند. در برنامه هاى آنها هميشه مثل پرواز يك هواپيما از يك فرودگاهى در يك فصل نامناسب تاخيرهاى فرساينده اى وجود دارد. در حاليكه آنها وسط يك فصل بسيار مناسبى هستند كه هم هوايش آفتابى است و هم مسافرش فراوان. آنها بيش از حد لازم، طولانى تر از ساعت مقرر روى صندلى هايشان در سالن انتظار مى نشينند و اين اصلا خوب نيست. خيلى ها حوصله شان سر ميرود چون نميتوانند دليل قانع كننده اى براى تاخيرشان بشنوند، كمترين خطرش اين است كه ممكن است بعضى ها از سفر منصرف بشوند و يا آنرا براى وقت ديگرى كه شايد هيچوقت پيش نيايد موكول كنند.

آنها گاهى ريسكهاى بسيار خطرناكى هم ميكنند. مثلا به رژيم ديكتاتورى نظامى پيشنهاد نمايش متقابل نيرو ميدهند. من نميدانم اگر آنها يعنى نظاميان اينكار را قبول بكنند چقدر موفق خواهند شد. من زياد به اين نمايش متقابل نيرو خوشبين نيستم. نه اينكه بگويم كه مخالفين ديكتاتورى كم هستند، نه اصلا اينطور نيست. آنها شايد تعدادشان در پايتخت به 80 در صد هم برسد ولى آنها همه اين 80 درصد را همراه خود ندارند. آنها يادشان ميرود كه معمولا در جاهائيكه ديكتاتورها حكومت ميكنند اكثريت مردم در نگرانى بسر ميبرند و عليرغم علاقه شان به ابراز نظر سياسى شان در خيابان بواسطه ترسشان از شغل و امنيتشان از اين كار منصرف ميشوند. تعداد اينها خيلى زياد است. تقريبا همه كارمندان بخش دولتى و نظاميان و همينطور مغازه داران و كارگران شركتهاى دولتى و گروههاى ديگرى از جامعه كه به نحوى از دولت حقوق ميگيرند و يا درآمدشان از شغلى است كه دولت ميتواند برايش مشگل ايجاد كند. بسيارى از اينها مخالف ديكتاتورى هستند اما قادر به ابراز نظراتشان در خيابان نيستند. اگر تعداد اينها را همراه با اعضاى خانواده هاشان در نظر بگيريم بيش از پنجاه درصد مردم شهرى تهران را شامل ميشوند. اگر اين پنجاه در صد را از آن 80 درصد قبلى كم كنيم سبز ها به اقليت مى افتند. اين در شرايطى است كه ديكتاتور ها ممكن اسث كه در روز نمايش نيرو از طرف سبزها اجازه مرخصى به كار كنان داده ندهند و يا محلهاى كار اجازه تعطيل شدن نيابند. مسئله روستاييان هم در ايران و حاشيه نشينان هم مسئله مهمى اسث. كودتاچيان ميتوانند به راحتى آنها را راضى به راهپيمائى به نفع خودشان بكنند كه هرچند كار زياد ساده اى نيست و روستاييان در ايران بواسطه داشتن كمترين ارتباط با دولت كمترين حمايت عملى را هم از وى ميكنند ولى به هر حال كسانى پيدا ميشوند كه پولى بگيرند و در فصل بيكارى زمستانى قدمى هم به نفع دولت در شهر بزنند. من فكر ميكنم سبز هاى ايران خيلى در سالن انتظار نشسته اند و به جاى آن ميتوانستند با روزمره كردن نافرمانى شهرى ( خيابانى ) و ادارى كار را قدرى براى براى آن 50 درصد نگران هيجان انگيز تر بكنند و اميد بخش تر. من نميدانم آنها چرا در شعارهايشان از كاركنان دولت نميخواهند كه به دولت خدمت ارائه ندهند، اما ميدانم كه اين بسيار ضرورى است و سيستم ادارى دولت را دچار بى نظمى ميكند و همين بى نظمى به كاركنان دولت براى به خيابان آمدن شجاعت مى بخشد.

حرف آخرم اين است كه سبزها نبايد ريسكهائى بكنند كه ميتواند براى روحيه جنبش خطرناك باشد. آنها نبايد دچار توهم اكثريت بشوند. اكثريت طرفدار آنها در حال حاضر اكثريتى است كه پاى صندوقهاى راى ميتواند به خوبى از آنها حمايت كند. اما در خيابان؟ به اين شك دارم.

ادوارد ويت