۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

استالينيزه كردن جمهورى انقلاب

استالینیزه کردن جمهوری انقلاب

دكتر عباس تموچين
16/ اسفند/1388
يادم هست كه وقتى در همان سالهاى 58 يا 59 داشتم در يك جائى صحبت از استالينيزه شدن تدريجى جمهورى نوپاى انقلاب 57 ايران ميكردم يكنفر از آنجا داخل سالن فرياد زد: زنده باد استالين.
امروز كه برميگردم به آنروزها و بسيارى از روزهاى ديگر پس از آن، مى بينم كه آن جوانى كه در ميانه سالن با اعتراض به شبيه سازى من از روند جمهوريت بعد از انقلاب، زنده باد استالين گفته بود نه او توانست استالين را كه سالها پيش نقاب خاك بر رخ كشيده بود زنده كند و نه من توانستم او را به روند جارى در جريان جمهوريت نوپاى انقلابى آنزمان آگاه سازم، اما يك چيزى در اين ميانه اتفاق افتاد و آن حلول روح استالينيزم در قامت حكومتى بود كه با شعار مرگ بر كمونيست، داشت دقيقا همان ترتيبات استالينيستى كمونيستى را با آهنگى درست به همان سرعت پيش ميبرد.
گاهى به خودم ميگويم كه با توجه به اينكه نه كارگزاران حكومت اسلامى در آن دوران دوره ديده دستگاه استالين در روسيه بودند و نه اصولا فرصت لازم براى مطالعه آن روشها را از طريق مكتوب داشتند، اما چه شد كه توانستند درست همانها را پياده كنند؟
دوستى كه با او گفتگو ميكردم به من گفت كه شايد اين روشها، روشهاى عمومى همه ديكتاتوريهاى مذهبى باشد كه از يك آبشخور فرهنگى تغذيه مينمايند. البته منظور دوستم از مذهبى منحصر به مذاهب الهى نبود بلكه مذاهب زمينى را هم در بر ميگرفت و اگر خواسته باشم نورى بر آن اصطلاح بتابانم بايد بگويم كه منظورش همه نظامهائى بود كه ميخواستند يك جامعه اى بر اساس يك الگوى باورگرايانه غير تجربى را بسازند.
ماركس فيلسوف، انديشمند بزرگى بود كه هنوز كه هنوز است بسيارى از تئوريهاى فكرى او و استدلالات فلسفى اش عليرغم غبار زمان و بى مهرى فيلسوفان مخالفش در آكادميهاى بنام دنيا مطرح است. ماركس سياستمدار، گناهكار بزرگى است كه شايد گناهش از نظر حجم چيزى كمتر از هيتلر نباشد. ميليونها انسانى كه در زمان استالين در اردوگاههاى سيبرى و در زندانهاى مخوف حكومت شورائى/ كارگرى اتحاد جماهير شوروى قتل عام شدند و همين اتفاقات بر سر مردم كامبوج آمد و همين اتفاق بر مردم ويتنام رفت و همين اتفاق بر مردم چين رفت و همين اثفاق بر اروپاى شرقى رفت، همگى محصول باور به مذهب ماركس براى ساختن جامعه اى با طرحى ذهنى و غير تجربى بود.
دوستم ميگفت شايد اساس تفكر ماركس براى ساختن يك جامعه بالنده، مانند اساس ذهنى آقاى دكتر شريعتى و مطهرى و سروش و هر مسلمان سياسى ديگرى كه ميخواهد در ايران جامعه اى بر اساس بينشى تجربه نشده بسازد، چيزى از مايه هاى فكرى ماكس را در قالب الفاظى ديگر پنهان دارد، كه محصول نهائى هردو به يك مقوله، يعنى استالينيزم ميرسد. اين آدمها يا فجايعى را كه از دوران پيدايش نحله فكريشان تا به امروز بر انسانها رفته است نديده و نخوانده اند و يا اينكه ديده و خوانده اند اما بطرز بيمار گونه اى در پى انكار آنند و يا اينكه ميخواهند در دينشان رفرم ايجاد كنند اما ميترسند. آن كدام ايدئولوژى است كه هم بايد آنرا پرستيد و هم از ترس مجازات بر اساس آن نتوانست كه به بررسى انتقادى آن پرداخت؟ و سئوال آخر اينكه چگونه ميتوان انسانگرايانه بودن يك ايدئولوژى را مدعى بود ولى ترك گويندگان آنرا گردن زد؟ رك راست بگويم كه آقايان ريگى چنان درشت در كفش دارند كه وادار به چنان لنگيدنشان ميكند كه هر آدم معمولى كه دچار عقب ماندگى فكرى نباشد ميتواند آنرا ببيند. حرف آقايان اين است كه ميگويند اگر خامنه اى نبود و ما بر سر كار بوديم اين مذهب را به نوع ديگرى اقامه ميكرديم. تقصير از مذهب نيست بلكه از مجريان مذهب است. اما يادشان ميرود كه در تمام طول تاريخ بشر آنجا كه مسئله، مسئله ايدئولوژى بوده همه دیکتاتورهاى آينده در گذشته هم همين حرف را زده اند. در اينمورد اشكال نه از مجريان مذهب است و نه از خود مذهب. اشكال از جهاد در راه بکار بستن آن در جامعه و مجبور كردن جامعه به گردن نهادن به آن است. مهمترين مشخصه يك ديكتاتور ايدئولوژى گرا يا همان مذهبگرا بودن آن است. از طريق مذهب و يا ايدئولوژى نميتوان جامعه را به آزادى و دموكراسى رهنمون شد. اما از طریق تجربه و الگو برداری از جوامع موفق دیگر چرا. 
طنز جالبی در این میانه وجود دارد. همه ایدئولوژی گرایان وقتی صحبت از موفقیت جوامع دموکراتیک موجود می شود می گویند نمیتوان الگوی یک جامعه موفق را در جامعه دیگر اجرا کرد، برای اینکه تفاوتهای بستری وجود دارد. اما خودشان می خواهند الگوی ذهنی خودشان را در تمام دنیا با وجود تمام تفاوتهایش اجرا کنند.
دوستم به من ميگفت كه همه آنها كه ميخواهند جامعه بشرى را مطابق الگوها و برداشتهاى خودشان و باورها و ايمانهاى خودشان بسازند شارلاتانهاى سياسى و يا عقب ماندگان ذهنى نيستند كه هيچ، بلكه بعضى از آنها حتى به اندازه ماركس به انسان از نظر فلسفى خير خواهانه مينگرند. شايد اشكال در خود اين آدمها نيست و غرض و مرضى در كارشان. اشكال در اعتياد آنان از ماركس گرفته تا آن دانشجوى جوان دانشگاه تهران به اعتقاداتشان است كه نهايتا هم خود آنها و هم جامعه آرمانى آنها را به آتش ميكشاند.
چيزى مزخرفتر از اين نيست كه گفته شود زندگى جهاد در راه عقيده است و سپس عقيده اى را براى تحققش براه افتاد و به زور داغ و درفش به ديگران تحميل كرد و يا حتى آنها را نسبت به نتيجه آن تطميع كرد و سپس همان اتفاقاتى را پيش آورد كه از بدو تاريخ تا عصر بلوغ فكرى بشر ادامه داشته است.
عصر بلوغ فكرى بشر، عصر ايدئولوژى زدائى و مذهب زدائى از عرصه سياست است. بدون وارد شدن به اين عرصه نه ميتوان به آزادى و نه ميتوان به دموكراسى دست پيدا كرد. و دموكراسى يعنى اداره جامعه بر اساس الگوهاى عينى موجود كه توانسته باشند بطور نسبى بالاترين رفاه و بيشترين حس آرامش در زندگى را براى اكثريت انسانها تامين كنند و نه اينكه فقر را فرهنگ عمومى كنند و آرامش روحى را از طريق تخدير جسمى و روحى فراهم سازند.
دوستم بد جورى توى ذهنم رفته بود. گفتم شايد ميخواهد مرا هم با خود هم عقيده كند و از راه پدرم كه اين حكومت اسلامى را كه ميهن مرا به بزرگترين زندان روشنفكران جهان تبديل كرده است و در حال حاضر بزرگترين افتخارش بيشترين اعدامهائى است كه انجام ميدهد و بيشترين معتادانى است كه توليد ميكند، بدر آورد. گفتم: تو هم كه دارى باورهاى خودت را به من هرچند نه از طريق داغ و درفش ولى با زبان استدلال تزريق ميكنى. چه فرقى هست ميان تو و آن ديگران كه جهاد در راه عقيده ميكنند و يا عقايدشان را ميخواهند عملى سازند؟ جوابش بسيار ساده بود. او گفت كه آن ديگران تو را به تماشاى عقايدشان فرا ميخوانند و من تورا به تماشاى جهان.
پانوشت زیر در سپتامبر دو هزار و پانزده میلادی به مطلب افزوده شد:
این مطلب را در سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت شمسی نوشتم یعنی زمانیکه هنوز نمیدانستم که بخش عمده رهبران انقلاب پنجاه و هفت قبلا در دانشگاه پاتریس لومومبای اتحاد جماهیر شوروی سابق بوسیله مامورین ک.گ.ب. آموزش دیده بودند و تنها در اواخر هزار و سیصد و نود و چهار بود که به کتاب دانش آموختگان این دانشگاه دسترسی یافتم و نام اصلی رهبر ایران علی خامنه ای را در آنجا یافتم و نام بسیاری از رهبران معروف دنیا را.  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر